خونه رو عوض کردیم. اومدیم طبقه اول یه خونه سهطبقه. خونههه حیاط داره. همه اتاق خوابها هم یه در دارند که رو به حیاط باز میشه. دیوارهای حیاط آجرهای قرمز داره. یه باغچه مربعشکل داره که توش چند تا درخت سن و سالدار هست با یه بوته با گلهای صورتی. اسماش نمیدونم چیه. یه حوض کوچک هم داره. نکته مثبت اینه که حیاط مال خودمونه. یعنی ربطی به ورودی ساختمون نداره. اینه که بابام هنوز ذوق داره هر شب چایاش رو برداره ببره تو حیاط بخوره.
دو طرف حیاط که حیاط خونههای بغلیئه، خونه روبرویی هم پشتش به ماست. کانال کولر و یه پنجرهای که تو این دو سه هفته من ندیدم تا حالا باز بشه. برای من که همیشه طبقه سوم و چهارم زندگی کردم یه جوریه انگار افتادم وسط چاله. چون از هیچ طرفی به کوچه و خیابون وصل نیست خیلی هم بی سر و صداست. مدل این باغهای بیرون شهر. حس می کنم هیشکی نگاهمون نمیکنه. بقیه هم انگار همین حس رو دارند که عجلهای ندارند برای پرده خریدن، با وجود اینهمه حساسیت که همیشه رو دید نداشتن خونه داشتند که نامحرم تو خونه رو نبینه. یه دیوار اتاق من که میخوره به حیاط کلن از این در فلزیهاست که شیشه سرتاسری داره. کسی هم که هنوز حوصله نکرده بریم پرده بگیریم. آفتاب از تو اتاق من طلوع میکنه انگار. در نتیجه خواب ندارم.
تو خانواده چهارنفری ما منم فقط که روزه نمیگیرم. دستهبندی که بخوای بکنی خانواده ما تو ژانر مذهبی تخمی جا میگیره. میتونستم بگم متعصب، ولی از اونجا که در فرهنگ ما تعصب بار منفی نداره راهی جز فحش دادن برای آدم نمیمونه. خانواده مذهبی تخمی یعنی خانوادهای که رفته در قالب مذهب و هر عضوی بخواد از این قالب بیرون بزنه رو فشار میده، کوچک میکنه و سرآخر میبره. منم چند سال پیش که مغزم جوانه زد و شروع کردم به ترک شعائر خانواده خیلی فشارم داد. اما هر سال که گذشت من بیحس شدم و اونا شلتر گرفتند تا رسیدیم به جایی که الان هستیم. کمتر باهام حرف میزنند. ماهی یک بار شاید بابام بیاد یک فحشی بهم بده. ولی در کل آروم شده همهچیز. تو این چند سال ولی اوج درگیریها همیشه تو ماه رمضون بوده. اینکه من اعتقاد به خدا و پیغمبر ندارم و نماز نمیخونم شامل روزمرگی و فراموشی میشه ولی اینکه روزه نمیگیرم خیلی تو چشمه. یه دلیلش اینه که هرکی در طول سال هر کاری میکنه به کنار، ولی همه ماه رمضون رو روزه میگیرند. برادر خوب و دافبازم حتی در این ماه نماز هم میخونه. حالا برادر من و امثال ایشون که توی خانوادههای مذهبی زندگی میکنند روزه گرفتنشون برام قابل احترام نه ولی قابل درکه ولی بقیه رو نمیفهمم.
سی روز همه رسانههای دولتی تبلیغات میکنند برای این ماه. سریال و ویژهبرنامه میسازند. دکتر دعوت میکنند که بگه غذا نخوردن برای سلامتی مفیده. بعد قانون میذارند که تو این مدت "به احترام روزهداران" کسی حق نداره در ملاعام چیزی بخوره. دستگیر میکنند میبرند. همین دانیال پارسال یه صبح تا عصر تو بازداشت بود. شما با چه توجیهی تو این کثافتکاری عمومی شرکت میکنی؟ نوستالژی زولبیا بامیه اگر دارید فکر نمیکنید سی روز براش زیاده؟ به یاد گشنهها اگر میخواید باشید فکر نمیکنید راههای دیگهای هم هست که خیرش به گشنهها میرسه نه فقط ضررش به شما؟ همرنگ جماعت میخواید باشید؟ همرنگ این جماعت بودن افتخاره؟ سوالم البته بیشتر از روزهداران بیدین و ایمانه. مومنین که کلن تعطیل کردند.
میگم این دیگه بازتولید نظم حاکم هم نیست. بازتولید حماقت اکثریته. شما هم اگه مثل من جرات نمیکنی وسط خیابون چیز بخوری که بری زندان، اقلن میتونی تو خونه خودت همراهی نکنی. میتونی نشون بدی به چهار نفر دور و برت که چقد کل قضیه به نظرت تخمی و احمقانهست. تو مملکتی که حجاب اجباریه و شما اعتقادی بهش نداری، اگه بیحجاب نمیتونی بیای تو خیابون اقلن چادر که میتونی سرت نکنی. چادر سر کردن کف زدن برای جریان حاکمه. روزه گرفتن هم کف زدن واسه این حماقت عمومیه. میتونی نکنی.
نامه مانی حقیقی به ضرغامی هم یه بهانهای شد که بیام اینجا غر بزنم. کلماتی مثل "بیتالمال" و "گناه بزرگ"، چیزی هستند که از مغز مانی حقیقی که کنعان رو ساخته بیرون بیان؟ یه مسئلهای که توی جریان جنبش هم خیلی دیدهام این بود که ملت شروع کردند حرف زدن با ادبیات جمهوری اسلامی. انگار با این خیال که زبان خودشون به اندازه کافی قابل درک نیست و شاید فلان قاضی اگر با زبان خودش باهاش حرف بزنی راحتتر قانع بشه. اجرای "رافت اسلامی" و "پیاده کردن عدل علوی" و تظلمخواهی به سبک زینب کبری. کار به جایی کشید که اسم فلان روشنفکر مملکت رو از پای نامهاش که برمیداشتی نمیشد تشخیص بدی نامه مال اونه یا یکی مثل محمد نوریزاد. حالا بعد از گذشت دو سال و اندی از اون جریانات، هنوز خیلیها قانع نشدند که این روش جواب نمیده.
وقتی شما حرف از رافت اسلامی میزنی، یعنی جباریت اسلامی رو هم تایید میکنی. یعنی داری میگی این کمربندی که شما گرفتی رو سر من، من قبولش دارم. شما ولی محبت کن با اون سرش که سگک داره نزن، با اون یکی سرش بزن. همینجور که ادامه بدیم کار میرسه به جایی که هیچکس نمیتونه مثل آدم حرف بزنه. همه اول باید حرفهاشون رو ترجمه کنند به زبان جمهوری اسلامی تا شنیده بشن. دیگه زبان منطق و قانون تعطیل میشه و تنها زبان میشه زبان شرع. هیچکس هم به اندازه خود جریان حاکم زبان شرع رو بلد نیست.
کوچکترین کاری که قشر باشعور میتونه بکنه اینه که زبان منطق رو به عنوان زبان رسمیش نگه داره. برای مردمی که اون ادبیات بهشون حس بی اعتمادی و ناامنی میده، تنها زبان قابل اعتمادی که میمونه، که بشه توش دنبال حرف حساب گشت زبان منطقه. کنار گذاشتن این ادبیات و میدان دادن به ادبیات جریان حاکم تا حالا کمکی نکرده، چیزی که از ابتدای انقلاب دیدیم، از این بعد هم کمکی نمیکنه. ممنون.
دو طرف حیاط که حیاط خونههای بغلیئه، خونه روبرویی هم پشتش به ماست. کانال کولر و یه پنجرهای که تو این دو سه هفته من ندیدم تا حالا باز بشه. برای من که همیشه طبقه سوم و چهارم زندگی کردم یه جوریه انگار افتادم وسط چاله. چون از هیچ طرفی به کوچه و خیابون وصل نیست خیلی هم بی سر و صداست. مدل این باغهای بیرون شهر. حس می کنم هیشکی نگاهمون نمیکنه. بقیه هم انگار همین حس رو دارند که عجلهای ندارند برای پرده خریدن، با وجود اینهمه حساسیت که همیشه رو دید نداشتن خونه داشتند که نامحرم تو خونه رو نبینه. یه دیوار اتاق من که میخوره به حیاط کلن از این در فلزیهاست که شیشه سرتاسری داره. کسی هم که هنوز حوصله نکرده بریم پرده بگیریم. آفتاب از تو اتاق من طلوع میکنه انگار. در نتیجه خواب ندارم.
تو خانواده چهارنفری ما منم فقط که روزه نمیگیرم. دستهبندی که بخوای بکنی خانواده ما تو ژانر مذهبی تخمی جا میگیره. میتونستم بگم متعصب، ولی از اونجا که در فرهنگ ما تعصب بار منفی نداره راهی جز فحش دادن برای آدم نمیمونه. خانواده مذهبی تخمی یعنی خانوادهای که رفته در قالب مذهب و هر عضوی بخواد از این قالب بیرون بزنه رو فشار میده، کوچک میکنه و سرآخر میبره. منم چند سال پیش که مغزم جوانه زد و شروع کردم به ترک شعائر خانواده خیلی فشارم داد. اما هر سال که گذشت من بیحس شدم و اونا شلتر گرفتند تا رسیدیم به جایی که الان هستیم. کمتر باهام حرف میزنند. ماهی یک بار شاید بابام بیاد یک فحشی بهم بده. ولی در کل آروم شده همهچیز. تو این چند سال ولی اوج درگیریها همیشه تو ماه رمضون بوده. اینکه من اعتقاد به خدا و پیغمبر ندارم و نماز نمیخونم شامل روزمرگی و فراموشی میشه ولی اینکه روزه نمیگیرم خیلی تو چشمه. یه دلیلش اینه که هرکی در طول سال هر کاری میکنه به کنار، ولی همه ماه رمضون رو روزه میگیرند. برادر خوب و دافبازم حتی در این ماه نماز هم میخونه. حالا برادر من و امثال ایشون که توی خانوادههای مذهبی زندگی میکنند روزه گرفتنشون برام قابل احترام نه ولی قابل درکه ولی بقیه رو نمیفهمم.
سی روز همه رسانههای دولتی تبلیغات میکنند برای این ماه. سریال و ویژهبرنامه میسازند. دکتر دعوت میکنند که بگه غذا نخوردن برای سلامتی مفیده. بعد قانون میذارند که تو این مدت "به احترام روزهداران" کسی حق نداره در ملاعام چیزی بخوره. دستگیر میکنند میبرند. همین دانیال پارسال یه صبح تا عصر تو بازداشت بود. شما با چه توجیهی تو این کثافتکاری عمومی شرکت میکنی؟ نوستالژی زولبیا بامیه اگر دارید فکر نمیکنید سی روز براش زیاده؟ به یاد گشنهها اگر میخواید باشید فکر نمیکنید راههای دیگهای هم هست که خیرش به گشنهها میرسه نه فقط ضررش به شما؟ همرنگ جماعت میخواید باشید؟ همرنگ این جماعت بودن افتخاره؟ سوالم البته بیشتر از روزهداران بیدین و ایمانه. مومنین که کلن تعطیل کردند.
میگم این دیگه بازتولید نظم حاکم هم نیست. بازتولید حماقت اکثریته. شما هم اگه مثل من جرات نمیکنی وسط خیابون چیز بخوری که بری زندان، اقلن میتونی تو خونه خودت همراهی نکنی. میتونی نشون بدی به چهار نفر دور و برت که چقد کل قضیه به نظرت تخمی و احمقانهست. تو مملکتی که حجاب اجباریه و شما اعتقادی بهش نداری، اگه بیحجاب نمیتونی بیای تو خیابون اقلن چادر که میتونی سرت نکنی. چادر سر کردن کف زدن برای جریان حاکمه. روزه گرفتن هم کف زدن واسه این حماقت عمومیه. میتونی نکنی.
نامه مانی حقیقی به ضرغامی هم یه بهانهای شد که بیام اینجا غر بزنم. کلماتی مثل "بیتالمال" و "گناه بزرگ"، چیزی هستند که از مغز مانی حقیقی که کنعان رو ساخته بیرون بیان؟ یه مسئلهای که توی جریان جنبش هم خیلی دیدهام این بود که ملت شروع کردند حرف زدن با ادبیات جمهوری اسلامی. انگار با این خیال که زبان خودشون به اندازه کافی قابل درک نیست و شاید فلان قاضی اگر با زبان خودش باهاش حرف بزنی راحتتر قانع بشه. اجرای "رافت اسلامی" و "پیاده کردن عدل علوی" و تظلمخواهی به سبک زینب کبری. کار به جایی کشید که اسم فلان روشنفکر مملکت رو از پای نامهاش که برمیداشتی نمیشد تشخیص بدی نامه مال اونه یا یکی مثل محمد نوریزاد. حالا بعد از گذشت دو سال و اندی از اون جریانات، هنوز خیلیها قانع نشدند که این روش جواب نمیده.
وقتی شما حرف از رافت اسلامی میزنی، یعنی جباریت اسلامی رو هم تایید میکنی. یعنی داری میگی این کمربندی که شما گرفتی رو سر من، من قبولش دارم. شما ولی محبت کن با اون سرش که سگک داره نزن، با اون یکی سرش بزن. همینجور که ادامه بدیم کار میرسه به جایی که هیچکس نمیتونه مثل آدم حرف بزنه. همه اول باید حرفهاشون رو ترجمه کنند به زبان جمهوری اسلامی تا شنیده بشن. دیگه زبان منطق و قانون تعطیل میشه و تنها زبان میشه زبان شرع. هیچکس هم به اندازه خود جریان حاکم زبان شرع رو بلد نیست.
کوچکترین کاری که قشر باشعور میتونه بکنه اینه که زبان منطق رو به عنوان زبان رسمیش نگه داره. برای مردمی که اون ادبیات بهشون حس بی اعتمادی و ناامنی میده، تنها زبان قابل اعتمادی که میمونه، که بشه توش دنبال حرف حساب گشت زبان منطقه. کنار گذاشتن این ادبیات و میدان دادن به ادبیات جریان حاکم تا حالا کمکی نکرده، چیزی که از ابتدای انقلاب دیدیم، از این بعد هم کمکی نمیکنه. ممنون.