۱۲ آوریل ۲۰۰۹

پایان

پشت سرش را كه نگاه كرد ديد همه‌ي اين سال‌ها كه فكر مي‌كرده دارد فرار مي‌كند، فقط دور خودش مي‌چرخيده. درست همان جاهايي كه فكر مي‌كرده خلوتي را به هم نزده، بيشترين حضور را داشته. جايي كه به خيال خودش سكوت كرده، بلندترين صدا بوده. فكر مي‌كرده محو و كم‌رنگ يك گوشه براي خودش نشسته، پررنگ‌ترين ايستاده بوده آن وسط.
خوب كه نگاه كرد ديد درست از همان جايي كه اراده كرده اختيار همه‌ چيز دستش باشد، اختيار همه‌چيز را داده دست ديگران. ديد جايي ايستاده كه هيچ‌كار‌نكردن‌اش هم دردي از كسي دوا نمي‌كند. همين بودن‌اش شده مشكل. ديد با تمام وجود مي‌خواهد از "حضور"ش فرار كند. خنده‌اش گرفت. خواست اصلن نباشد.

1 نظرات:

alfred گفت...

این خیلی خوبه

ارسال يک نظر