پا که میگذارم توی کوچه تازه هوا دارد روشن میشود. آرام قدم برمیدارم که دیر تمام شود. آرام آرام. از جلوی زمین بازی که رد میشوم شروع میکنم تکتک رنگها را ریز به ریز حفظ کردن. چند قدم جلوتر میرسم به آن خانه با در سبز و دیوار آجری قرمز. صدای شرشر آب میآید شاید کسی دارد دوش میگیرد. آرام میروم آن دست کوچه را که نگاه میکنم آن دالان سبزیست که تهاش آن خانه با در سفید است. میگذرم میرسم به خانهای که دورتادورش نردههای سبز است و تا همین چند ماه پیش سگی هم نگه میداشتند که هر کس از جلوی خانه رد میشد پارسی میکرد که گوشت به تن طرف نمیماند. سگ حالا نیست. رد میشوم میرسم به آن فولکس واگن نارنجی سر جای همیشگیاش ایستاده احمق. بعد دیوار است. بعد آن آسمان خراش نکره. کلاغها بالایش میچرخند. کلی کلاغ. انگار کسی آن بالا مرده باشد.میآیم برگردم زنگ میزند. بیدارم. آره بیرونم.
برمیگردم. از توی آن دالان سبز پیرمردی با لباس خواب میآید بیرون. پیرمرد را چند باری توی مترو دیدهم. نگاه میکنم میخندم. پیرمرد نگاه میکند به دور و بر،نگاه میکند به من، برمیگردد توی خانه. کیشلفسکی دوربینش را برمیدارد میرود.
دوربینم را آماده میکنم مینشینم روی نیمکت کنار زمین بازی. یک عکس میگیرم. بلند میشوم جایم را عوض میکنم، یک عکس میگیرم. برمیگردم زانو میزنم روی زمین، خانه در سبزه با ماشین جلویاش را جا میدهم توی کادر، عکس میگیرم. دوربین را برمیدارم راه میافتم بالایی. مینیبوس آقا ولی آمده زنهای محل را ببرد پیکنیک. همینطور آرام آرام زنها از خانههایشان میآیند بیرون دور مینیبوس جمع میشوند. کمکم تعداشان زیاد میشود. صدایشان سکوت را میشکند. سلام میکنند به هم سلام میکنند به آقا ولی. گاس دوربینش را برمیدارد میرود.
برمیگردم پایین. سر کوچه که میرسم او هم رسیده. در را باز میکنم مینشینم توی ماشین. حرف ندارم بزنم سعیام را میکنم شبیه احمقها میشوم بدتر.
میرداماد را میرویم به ونک، ونک را میرویم به ملاصدرا که میرسیم.ماشین را پارک میکند میرویم توی مجتمع. آرام قدم برمیدارد نگاه خریدارانه میاندازد به ساختمانها و محوطه. من عقب راه میافتم نگاه میکنم. مجتمع انگار کسی تویاش نباشد، ساکت. صدای قدمهایمان میآید و شاتر دوربین. راه میرود میایستد سرش را میگیرد بالا، یک ذره اینور میشود یک ذره آنور، چیلیک. باز راه میرود تماشا میکند یک ذره خم میشود میبیند نه، باید بنشیند. مینشیند دستش را ستون میکند، چیلیک. یک نگاه به زمین بازی میکند، یک سر به استخر میزند... من عقبتر راه میروم تماشا میکنم. راه میروم نمیخندم، راه میروم نگاه میکنم هستم؟ لینکلیتر دوربینش را برمیدارد میرود.
از مجتمع میآییم بیرون مینشینیم توی ماشین. میچرخیم توی شهر. نورا جونز میخواند: صبح جمعهست پرنده پر نمیزند. انگار نه انگار اینجا بهارستان است جمهوری است توپخونهست. لالهزار میرویم ماشین را پارک میکنیم توی یک پارکینگ طبقاتی آن بالای بالا. روبرویمان دو سه تا ساختمان است که به فوتی سرپاست.
مسخره که اینجا بانک نیست. آقای دکهای اینجا بانک نیست؟ مسخره که... میچرخیم دنبال بانک ، پیدا میکنیم پول برمیداریم برمیگردیم سمت بازار. خانم شما هیچ از طایفهتان کسی روس نیست؟ که انقدر بور...
میرویم توی بازار همینطور آدمهای خرسند کنار ما جلوی ما دارند میروند. بازار نوستالژیفروشی. چیز جالب هیجانانگیز فروشی. آقاهای خنزرپنزری نشستهند بساط کردهند. راه باز میکنیم از میان مردم. او جلوتر میرود من پشت سر اون نگاهم جای نگاه او میرود روی صفحههای گرامافون، عینکهای مسخرهتر از مال خودم، ساعتهای قدیمی. این تلفنه چه خوبه.آقا این تلفنه چند؟ ها. چند گفت؟ چهل تومن. میرویم بالا میچرخیم لای لباسها . زنهای روشنده نشستهند یکی از یکی بامزهتر همه از توی قصهها درآمدهند. مانتوها را آویزان کردهند گل دیوار، لباسها را کپه کردهاند روی هم. این کپه را شرط میبندم از تن زنهای هیچکاک کندند آوردند اینجا. دست میکند لای میکروبها یکی را میکشد بیرون. این میکروبیه به نظرت؟ نه. خانم این چند؟ خانم سرما خورده صدایش نامفهوم است. خانم چند؟ [کیشششش] آقا چند؟ خانم چند؟ آقا... آقا ما برگشتیم مانتو رنگیرنگیه را بخریم.همان سی و پنج تومن دیگر... آقا...
بعد او لباس کرکی قرمز میپوشد من میشوم نگاهش. مانتوی گنده رنگی رنگی میپوشد من می شوم نگاهش. عینک گربه نره میزند من میشوم نگاهش. نگاه من مینشیند جای نگاه او. آنتونیونی دوربینش را برمیدارد میرود.
برمیگردم. از توی آن دالان سبز پیرمردی با لباس خواب میآید بیرون. پیرمرد را چند باری توی مترو دیدهم. نگاه میکنم میخندم. پیرمرد نگاه میکند به دور و بر،نگاه میکند به من، برمیگردد توی خانه. کیشلفسکی دوربینش را برمیدارد میرود.
دوربینم را آماده میکنم مینشینم روی نیمکت کنار زمین بازی. یک عکس میگیرم. بلند میشوم جایم را عوض میکنم، یک عکس میگیرم. برمیگردم زانو میزنم روی زمین، خانه در سبزه با ماشین جلویاش را جا میدهم توی کادر، عکس میگیرم. دوربین را برمیدارم راه میافتم بالایی. مینیبوس آقا ولی آمده زنهای محل را ببرد پیکنیک. همینطور آرام آرام زنها از خانههایشان میآیند بیرون دور مینیبوس جمع میشوند. کمکم تعداشان زیاد میشود. صدایشان سکوت را میشکند. سلام میکنند به هم سلام میکنند به آقا ولی. گاس دوربینش را برمیدارد میرود.
برمیگردم پایین. سر کوچه که میرسم او هم رسیده. در را باز میکنم مینشینم توی ماشین. حرف ندارم بزنم سعیام را میکنم شبیه احمقها میشوم بدتر.
میرداماد را میرویم به ونک، ونک را میرویم به ملاصدرا که میرسیم.ماشین را پارک میکند میرویم توی مجتمع. آرام قدم برمیدارد نگاه خریدارانه میاندازد به ساختمانها و محوطه. من عقب راه میافتم نگاه میکنم. مجتمع انگار کسی تویاش نباشد، ساکت. صدای قدمهایمان میآید و شاتر دوربین. راه میرود میایستد سرش را میگیرد بالا، یک ذره اینور میشود یک ذره آنور، چیلیک. باز راه میرود تماشا میکند یک ذره خم میشود میبیند نه، باید بنشیند. مینشیند دستش را ستون میکند، چیلیک. یک نگاه به زمین بازی میکند، یک سر به استخر میزند... من عقبتر راه میروم تماشا میکنم. راه میروم نمیخندم، راه میروم نگاه میکنم هستم؟ لینکلیتر دوربینش را برمیدارد میرود.
از مجتمع میآییم بیرون مینشینیم توی ماشین. میچرخیم توی شهر. نورا جونز میخواند: صبح جمعهست پرنده پر نمیزند. انگار نه انگار اینجا بهارستان است جمهوری است توپخونهست. لالهزار میرویم ماشین را پارک میکنیم توی یک پارکینگ طبقاتی آن بالای بالا. روبرویمان دو سه تا ساختمان است که به فوتی سرپاست.
مسخره که اینجا بانک نیست. آقای دکهای اینجا بانک نیست؟ مسخره که... میچرخیم دنبال بانک ، پیدا میکنیم پول برمیداریم برمیگردیم سمت بازار. خانم شما هیچ از طایفهتان کسی روس نیست؟ که انقدر بور...
میرویم توی بازار همینطور آدمهای خرسند کنار ما جلوی ما دارند میروند. بازار نوستالژیفروشی. چیز جالب هیجانانگیز فروشی. آقاهای خنزرپنزری نشستهند بساط کردهند. راه باز میکنیم از میان مردم. او جلوتر میرود من پشت سر اون نگاهم جای نگاه او میرود روی صفحههای گرامافون، عینکهای مسخرهتر از مال خودم، ساعتهای قدیمی. این تلفنه چه خوبه.آقا این تلفنه چند؟ ها. چند گفت؟ چهل تومن. میرویم بالا میچرخیم لای لباسها . زنهای روشنده نشستهند یکی از یکی بامزهتر همه از توی قصهها درآمدهند. مانتوها را آویزان کردهند گل دیوار، لباسها را کپه کردهاند روی هم. این کپه را شرط میبندم از تن زنهای هیچکاک کندند آوردند اینجا. دست میکند لای میکروبها یکی را میکشد بیرون. این میکروبیه به نظرت؟ نه. خانم این چند؟ خانم سرما خورده صدایش نامفهوم است. خانم چند؟ [کیشششش] آقا چند؟ خانم چند؟ آقا... آقا ما برگشتیم مانتو رنگیرنگیه را بخریم.همان سی و پنج تومن دیگر... آقا...
بعد او لباس کرکی قرمز میپوشد من میشوم نگاهش. مانتوی گنده رنگی رنگی میپوشد من می شوم نگاهش. عینک گربه نره میزند من میشوم نگاهش. نگاه من مینشیند جای نگاه او. آنتونیونی دوربینش را برمیدارد میرود.
0 نظرات:
ارسال يک نظر