<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700</id><updated>2011-10-28T14:32:49.172+03:30</updated><title type='text'>از ارتفاع فلان</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Hamidh</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>11</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-1895775140145167363</id><published>2011-08-12T13:31:00.006+04:30</published><updated>2011-08-12T15:33:39.369+04:30</updated><title type='text'>آخه حال میده</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خونه رو عوض کردیم. اومدیم طبقه اول یه خونه سه‌طبقه. خونه‌هه حیاط داره. همه اتاق خواب‌ها هم یه در دارند که رو به حیاط باز میشه. دیوارهای حیاط آجرهای قرمز داره. یه باغچه مربع‌شکل داره که توش چند تا درخت سن و سال‌دار هست با یه بوته با گل‌های صورتی. اسم‌اش نمی‌دونم چیه. یه حوض کوچک هم داره. نکته مثبت اینه که حیاط مال خودمونه. یعنی ربطی به ورودی ساختمون نداره. اینه که بابام هنوز ذوق داره هر شب چای‌اش رو برداره ببره تو حیاط بخوره.&lt;br /&gt;دو طرف حیاط که حیاط خونه‌های بغلی‌ئه، خونه روبرویی هم پشتش به ماست. کانال کولر و یه پنجره‌ای که تو این دو سه هفته من ندیدم تا حالا باز بشه. برای من که همیشه طبقه سوم و چهارم زندگی کردم یه جوریه انگار افتادم وسط چاله. چون از هیچ طرفی به کوچه و خیابون وصل نیست خیلی هم بی سر و صداست. مدل این باغ‌های بیرون شهر. حس می کنم هیشکی نگاهمون نمی‌کنه. بقیه هم انگار همین حس رو دارند که عجله‌ای ندارند برای پرده خریدن، با وجود این‌همه حساسیت که همیشه رو دید نداشتن خونه داشتند که نامحرم تو خونه رو نبینه. یه دیوار اتاق من که میخوره به حیاط کلن از این در فلزی‌هاست که شیشه سرتاسری داره. کسی هم که هنوز حوصله نکرده بریم پرده بگیریم. آفتاب از تو اتاق من طلوع میکنه انگار. در نتیجه خواب ندارم.&lt;br /&gt;تو خانواده چهارنفری ما منم فقط که روزه نمی‌گیرم. دسته‌بندی که بخوای بکنی خانواده ما تو ژانر مذهبی تخمی جا می‌گیره. می‌تونستم بگم متعصب، ولی از اونجا که در فرهنگ ما تعصب بار منفی نداره راهی جز فحش دادن برای آدم نمی‌مونه. خانواده مذهبی تخمی یعنی خانواده‌ای که رفته در قالب مذهب و هر عضوی بخواد از این قالب بیرون بزنه رو فشار میده، کوچک می‌کنه و سرآخر میبره. منم چند سال پیش که مغزم جوانه زد و شروع کردم به ترک شعائر خانواده خیلی فشارم داد. اما هر سال که گذشت من بی‌حس شدم و اونا شل‌تر گرفتند تا رسیدیم به جایی که الان هستیم. کمتر باهام حرف میزنند. ماهی یک بار شاید بابام بیاد یک فحشی بهم بده. ولی در کل آروم شده همه‌چیز. تو این چند سال ولی اوج درگیری‌ها همیشه تو ماه رمضون بوده. اینکه من اعتقاد به خدا و پیغمبر ندارم و نماز نمی‌خونم شامل روزمرگی و فراموشی میشه ولی اینکه روزه نمی‌گیرم خیلی تو چشمه. یه دلیلش اینه که هرکی در طول سال هر کاری میکنه به کنار، ولی همه ماه رمضون رو روزه می‌گیرند.  برادر خوب و داف‌بازم حتی در این ماه نماز هم میخونه. حالا برادر من و امثال ایشون که توی خانواده‌های مذهبی زندگی می‌کنند روزه گرفتن‌شون برام قابل احترام نه ولی قابل درکه ولی بقیه رو نمی‌فهمم.&lt;br /&gt;سی روز همه رسانه‌های دولتی تبلیغات می‌کنند برای این ماه. سریال و ویژه‌برنامه میسازند. دکتر دعوت می‌کنند که بگه غذا نخوردن برای سلامتی مفیده. بعد قانون میذارند که تو این مدت "به احترام روزه‌داران" کسی حق نداره در ملاعام چیزی بخوره. دستگیر می‌کنند میبرند. همین دانیال پارسال یه صبح تا عصر تو بازداشت بود. شما با چه توجیهی تو این کثافت‌کاری عمومی شرکت می‌کنی؟ نوستالژی زولبیا بامیه اگر دارید فکر نمی‌کنید سی روز براش زیاده؟ به یاد گشنه‌ها اگر می‌خواید باشید فکر نمی‌کنید راه‌های دیگه‌ای هم هست که خیرش به گشنه‌ها میرسه نه فقط ضررش به شما؟ همرنگ جماعت می‌خواید باشید؟ همرنگ این جماعت بودن افتخاره؟ سوالم البته بیشتر از روزه‌داران بی‌دین و ایمانه. مومنین که کلن تعطیل کردند.&lt;br /&gt;میگم این دیگه بازتولید نظم حاکم هم نیست. بازتولید حماقت اکثریته.  شما هم اگه مثل من جرات نمی‌کنی وسط خیابون چیز بخوری که بری زندان، اقلن می‌تونی تو خونه خودت همراهی نکنی. می‌تونی نشون بدی به چهار نفر دور و برت  که چقد کل قضیه به نظرت تخمی و احمقانه‌ست. تو مملکتی که حجاب اجباریه و شما اعتقادی بهش نداری، اگه بی‌حجاب نمی‌تونی بیای تو خیابون اقلن چادر که می‌تونی سرت نکنی. چادر سر کردن کف زدن برای جریان حاکمه. روزه‌ گرفتن هم کف زدن واسه این حماقت عمومیه. می‌تونی نکنی.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://fararu.com/vdcevp8v.jh8eoi9bbj.html"&gt;نامه مانی حقیقی به ضرغامی&lt;/a&gt; هم یه بهانه‌ای شد که بیام اینجا غر بزنم. کلماتی مثل "بیت‌المال" و "گناه بزرگ"، چیزی هستند که از مغز مانی حقیقی که کنعان رو ساخته بیرون بیان؟ یه مسئله‌ای که توی جریان جنبش هم خیلی دیده‌ام این بود که ملت شروع کردند حرف زدن با ادبیات جمهوری اسلامی. انگار با این خیال که زبان خودشون به اندازه کافی قابل درک نیست و شاید فلان قاضی اگر با زبان خودش باهاش حرف بزنی راحت‌تر قانع بشه. اجرای "رافت اسلامی" و "پیاده کردن عدل علوی" و تظلم‌خواهی به سبک زینب کبری. کار به جایی کشید که اسم فلان روشنفکر مملکت رو از پای نامه‌اش که برمیداشتی نمی‌شد تشخیص بدی نامه مال اونه یا یکی مثل محمد نوری‌زاد. حالا بعد از گذشت دو سال و اندی از اون جریانات، هنوز خیلی‌ها قانع نشدند که این روش جواب نمیده.&lt;br /&gt;وقتی شما حرف از رافت اسلامی می‌زنی، یعنی جباریت اسلامی رو هم تایید می‌کنی. یعنی داری میگی این کمربندی که شما گرفتی رو سر من، من قبولش دارم. شما ولی محبت کن با اون سرش که سگک داره نزن، با اون یکی سرش بزن. همینجور که ادامه بدیم کار میرسه به جایی که هیچ‌کس نمی‌تونه مثل آدم حرف بزنه. همه اول باید حرف‌هاشون رو ترجمه کنند به زبان جمهوری اسلامی تا شنیده بشن. دیگه زبان منطق و قانون تعطیل میشه و تنها زبان میشه زبان شرع. هیچ‌کس هم به اندازه خود جریان حاکم زبان شرع رو بلد نیست.&lt;br /&gt;کوچک‌ترین کاری که قشر باشعور می‌تونه بکنه اینه که زبان منطق رو به عنوان زبان رسمی‌ش نگه داره. برای مردمی که اون ادبیات بهشون حس بی اعتمادی و ناامنی میده، تنها زبان قابل اعتمادی که میمونه، که بشه توش دنبال حرف حساب گشت زبان منطقه. کنار گذاشتن این ادبیات و میدان دادن به ادبیات  جریان حاکم تا حالا کمکی نکرده، چیزی که از ابتدای انقلاب دیدیم، از این بعد هم کمکی نمی‌کنه. ممنون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9191680633789550700-1895775140145167363?l=heiima.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/1895775140145167363/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2011/08/blog-post.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/1895775140145167363'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/1895775140145167363'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2011/08/blog-post.html' title='آخه حال میده'/><author><name>Hamidh</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-2664304638435589845</id><published>2011-05-28T13:59:00.005+04:30</published><updated>2011-05-28T14:39:01.326+04:30</updated><title type='text'>دون‌کیشوت ولی آبرومند مرد</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نگاهی که دنیا را سالن نمایش اختصاصی خودش ببیند و چند وقت یک بار صحنه‌ای بچیند و موقعیتی خلق کند و آدم‌های مورد نظرش را بگذارد توی موقعیت، خودش بنشیند لم بدهد از این نمایشی که راه انداخته لذت ببرد، فلان عکس‌العمل فلان آدم را بگذارد رو حساب فلان روحیه‌اش و به هوش و درایت خودش مفتخر باشد که این سویه شخصیت فلانی را بیدار کرده و دست بهمانی را رو کرده و با نمایش بی نقص‌اش تکلیف همه چیز را برای خودش یکسره کند، نگاه محبوب من نیست. منی که همین بودنم توی هزار بازی و موقعیت ناخواسته قرارم می‌دهد، اهلش نیستم که خودم را مهره‌ی بازی آدم ساده‌لوحی کنم که تکلیف‌اش را با ارزش‌ها و ضد ارزش‌هاش روشن کرده و حالا لیست خوب‌ها- بدها دست‌اش گرفته دانه دانه آدم‌ها را توی بوته آزمایش می‌گذارد.&lt;br /&gt;من مو را اگر از ماست بکشم بیرون، می‌گذارمش یک گوشه. شاید کنج ذهنم بماند. بار بعد که پای آن سفره نشستم حواسم باشد ماست‌شان مو داشت. ولی برش نمی‌دارم داد و هوار کنم دور سفره بدوم نشان همه بدهم که هرکی هر چی خورده بالا بیاورد.&lt;br /&gt;من راحتم که آدم‌ها همان چیزی را نشانم بدهند که دوست دارند باشند. اگر مضحک بود جدی‌شان نمی‌گیرم. اگر بد بود، آزارنده بود، می‌گذارم کنار، معاشرت نمی‌کنم. قسم نخورده‌ام همه آدم‌های دنیا را به راه بیاورم. مجبور نمی‌کنم کسی را که خودش را بهم ثابت کند. با هر کسی دوستی نمی‌کنم ولی برای گواهی دوستی دادن به آدم‌ها انگشت توی همه سوراخ‌هایشان نمی‌کنم که ببینم اینطور که آخ‌شان درمی‌آید مطابق میل من هست یا نه. اهل تخفیف دادن و آسان گرفتن نیستم ولی عجله‌ای هم برای پس زدن آدم‌ها ندارم.&lt;br /&gt;من خیلی هنر کنم جای خودم را قاطی همین چهار تا آدم دور و برم بفهمم. به صف کردن آدم‌ها و برچسب زدن و نقش دادن بهشان پیشکش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9191680633789550700-2664304638435589845?l=heiima.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/2664304638435589845/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2011/05/blog-post.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/2664304638435589845'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/2664304638435589845'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title='دون‌کیشوت ولی آبرومند مرد'/><author><name>Hamidh</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-472208215390195283</id><published>2011-04-15T13:43:00.006+04:30</published><updated>2011-04-15T23:16:47.895+04:30</updated><title type='text'>کجایی آرش؟</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از در اصلی دانشگاه که بیایید تو، یک خیابان خیلی طولانی پیش پای‌تان شروع می‌شود که همینطور سربالایی می‌رود تا ته دانشگاه. همه ساختمان‌ها از دانشکده‌ها بگیر تا مسجد و بوفه‌ها و سالن‌های ورزشی دو طرف همین خیابان ساخته شده. قدم‌زنان که شروع کنید به بالا آمدن، اول ساختمان‌های اداری است، بعد دانشکده‌های علوم انسانی، بعد بوفه‌ها و مسجد، بعد دانشکده‌های فنی و دامپزشکی و علوم پایه.&lt;br /&gt;این‌ها را که رد کنید، فضای آموزشی دیگر کم‌رنگ می‌شود. خبری از ساختمان نیست و بیشتر فضاهای بی‌استفاده رهاشده. همینطور که بروید کم‌کم می‌رسید به یک جایی به اسم "فضای سبز". چند ردیف کاج است با چند تا نیمکت. از غلغله دانشکده‌ها و بوفه‌ها خبری نیست. تک و توک بچه‌هایی نشسته‌اند یک گوشه سیگارشان را دود می‌کنند. بعد زمین چمن است و جاده سلامتی.&lt;br /&gt;از اینجا به بعد تا چند متر هیچ چیز نیست. خالی خالی. بعد می‌رسید به ته دانشگاه. یک جایی پر از دار و درخت که توی نقشه دانشگاه هم یک محدوده خالی سبز است. درخت‌های کهنه و بلند دارد. همانجا چند تا سوله قدیمی آجری هست که وسط درخت‌ها گم شده. هر کدام از سوله‌ها یک مسئول دارد و برای کل آن محدوده فقط یک  مستخدم کار می‌کند. یکی از سوله‌ها کارگاه کامپیوتر است که کلیدش دست خود استادهاست و عملن صاحب ندارد. آن یکی انتشارات دانشگاه است که یک پیرمرد توش کار می کند. آخری هم دفتر حوادث غیرمترقبه‌ست که یک آمبولانس و یک ماشین آتش‌نشانی کوچک کنار درش پارک شده. یک خانم دکتر میانسال آنجا هست که خدمات پزشکی می‌دهد و یک پیرمرد که هم راننده آمبولانس است هم آتش‌خاموش‌کن. از کل این مجموعه صدا در نمی‌آید.&lt;br /&gt;زیر همان ساختمان حوادث غیرمترقبه، یک دستشویی هست که در توری دارد. یک تابلوی زرد کهنه از دیوارش آویزان است که روش نوشته دستشویی آقایان. برعکس دستشویی‌های دانشکده‌ها که همیشه شلوغ و کثیف و پرسروصداست، اینجا همیشه از تمیزی برق می‌زند. از بین پنج تا توالت همیشه خالی، وقتی یکی را انتخاب می‌کنی  و می‌روی تو، یک شعاع نور راهش را از بین درخت ها باز کرده و رسیده داخل. روی در و دیوار نه شماره جنده هست نه شعار. غیر از صدای پرنده‌ها و بادی که می افتد لای شاخ و برگ درخت‌ها هم صدایی نمی‌آید. سکوت مطلق. انگار وسط جنگل پای درخت نشستی خودت را راحت می‌کنی. لذت بی‌دغدغه‌ی ریدن توی این دستشویی یکی از بزرگ‌ترین خوشی‌های این روزهام است. برابری می‌کند با خوردن یک کاسه پر آلبالو توی حیاط خانه قدیمی‌مان، یا چای آلبالو هورت کشیدن توی مه جاده جواهرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از سلف که آمدیم بیرون گفتم میای بریم این دسشویی‌ئه؟ گفت بریم. رفتیم. داشتم می‌ریدم همانطور که وصفش بالا رفت، که دیدم صدای زنگوله می‌آید. رفتیم بیرون دیدیم پشت فنس‌ها، توی زمین پشت دانشگاه، یک گله دارد می‌چرد. گفت یک ساعت مونده به کلاس، بریم این پشت بخوابیم.&lt;br /&gt;رفتیم توی چمن‌های کنار کارگاه کامپیوتر. این طرف‌مان چهار تا پسر نشسته بودند حکم بازی می‌کردند. هایده گذاشته بودند با موبایل‌شان. آن طرف دو تا دختر بودند، یکی خوابیده بود روی پای آن‌یکی، آن‌یکی با موهای این بازی می‌کرد.  حسن، بچه قنات‌کوثر، گفت ببخشید، دست انداخت کمربندش را شل کرد، کفش‌هاش را درآورد، کلاسورش را گذاشت زیر سرش خوابید. من کوله‌ام را گذاشتم زیر سرم دراز کشیدم. کنارمان یک درخت بید بود که با باد تکان می‌خورد. هایده بهار بهار می خواند. همه‌چیز همینطور کش می‌آمد. این‌وری‌ها همینطور حکم و هایده، آن‌وری‌ها همینطور ناز و نوازش. حسن گفت: "حبیب آهنگ ماهنگ چی گوش میدی؟ هه... مث این دختر اسکلا. یه رفیق داشتیم راهنمایی، می‌خواس با یه دختره دوس شه. دختره یه دفتر داده بود بهش که توش یه سری سوال داشت که رنگ مورد علاقه‌ت چیه و فلان. یه سوالشم این بود که آهنگ چی گوش میدی. این رفیق ما هم نوشت نمی‌دونم چی و چی و چی و اسکوتر! ظالم آخه اسکوتر!؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و همه‌چیز همینطور کش می‌آمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9191680633789550700-472208215390195283?l=heiima.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/472208215390195283/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2011/04/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/472208215390195283'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/472208215390195283'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='کجایی آرش؟'/><author><name>Hamidh</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-6623807841201753753</id><published>2010-11-26T22:29:00.004+03:30</published><updated>2010-11-26T22:53:49.842+03:30</updated><title type='text'>خالتور یعنی خاله توران، جنده آوازه‌خوان</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بنده اصولن آدم ترسو و محافظ‌ کاری هستم.  از بچگی همینطور بودم. از هر چیز که شما فکرش را بکنید می‌ترسیدم. از آب  می‌ترسیدم. استخر و دریا نمی‌رفتم. از ارتفاع می‌ترسیدم. چهار تا پله را  جرات نمی‌کردم از نردبان بالا بروم برسم خرپشته. از محیط غریبه می‌ترسیدم.  دوچرخه‌بازی می‌کردیم با سایر توله‌های محل، همه تا شش تا کوچه آن طرف‌تر  می‌رفتند، من کلن سه چهار بار جرات کردم یک کوچه پایین‌تر، یک کوچه بالاتر  از خودمان را بروم. یک بار نشد من یک جایی‌م بشکند، مو بردارد، بسوزد. یک  بار نشد گم بشوم. گیر آدم‌دزد متجاوز بیفتم. همه‌ش داشتم اجتناب می‌کردم.&lt;br /&gt;از  جای شلوغ می‌ترسیدم. بدترین خاطرات‌ام برمی‌گردد به وقت‌هایی که ترک موتور  بابام می‌رفتیم میدان تره‌بار شهرستانی، من و موتور را ول می‌کرد همانجا  می‌رفت خرید. تا برگردد من صد بار می‌مردم از ترس. هنوز هم طرف امام حسین  که می‌روم احساس ناامنی می‌کنم. از این جلسه قرآن‌ها که خانه‌مان بود، یا  مادرم می‌بردم، می‌ترسیدم. می‌رفتیم توده زن‌ها را می‌دیدم عر میزدم. هنوز  جایی چند تا زن چادری یک جا ببینم می‌ترسم.&lt;br /&gt;حالا در این سن من خیلی از  این ترس‌ها را همچنان دارم. همچنان جای غریبه، محیط نامانوس ترجیح میدهم  نروم. اگر می‌روم گم باشم. بنشینم یک گوشه. آدم جدید ترجیح میدهم تجربه  نکنم -بله ریدم-  ولی گنده‌ترین ترسم که از همه این‌ها برایم ملموس‌تر است،  ترس از غلط گفتن، چرند گفتن است.&lt;br /&gt;از یک جایی از زندگی مثل همه شروع  کردم به فکر کردن. هر چه جلو رفتم دیدم چه غلط بوده‌م. چه غلط بوده  همه‌چیز. چه خانواده ما را تخمی بارآورده. چه فرزند خلف جمهوری اسلامی بودم  همیشه. بعد همینطور شروع کردم به اصلاح کردن. یعنی اگر فکر کنید من یک  لحظه تا این موقع بیکار بودم، نبودم. یک لحظه اگر آرامش داشتم، نداشتم.  همینطور توی اعتقاداتم تجدید نظر کردم. توی مدل زندگی‌ام تجدید نظر کردم.  توی روابطم تجدید نظر کردم. همینطور هی جنگیدم. مدیونید اگر فکر کنید یک  لحظه توی خانه ما صلح بوده بین من و خانواده. همینطور کاخ آرزوهای اینها را  لگد زدم خراب کردم. هی اینها دویدند دنبالم من فرار کردم  یک لگد دیگر زدم  باز فرار کردم باز اونها دویدند. یکی آنها زدند یکی من زدم. کم نگذاشتیم  برای هم. مدیونید اگر فکر کنید یک لحظه با خودم صلح کردم. هی ریدم به خودم.  هی خودم را مسخره کردم. تحقیر کردم. هی از خودم خجالت کشیدم. هی خودم را  خجالت دادم. هی خط زدم از نو نوشتم...&lt;br /&gt;بعد الان که البته همچنان مشغولم  به همین کار، از آن آدم غلطی که بودم یک چیزی ساختم شده این. خودم پیش خودم  احساس رضایت نسبی دارم. البته آثار خستگی کاملن هویداست. بنای نوساخته هم  شاید چیز خیلی متقارنی نباشد. ولی کم‌کم دارد همگن می‌شود. ثبات پیدا  می‌کند. ولی ترس غلط بودن، به طور خاص غلط گفتن، خیلی جدی آمده توی  زندگی‌ام. انگار دیگر نخواهم حق اشتباه بودن و اشتباه کردن را به خودم  بدهم. انگار فکر کنم دیگر فرصت ریدن تمام شده، همه چیز باید درست پیش برود.  هی می‌ترسم یک حرفی بزنم از آن پایه غلطی که خانواده و محیط گذاشته برآمده  باشد، یا نه، به این چیز هنوز نامطمئنی که توی این چند سال شکل گرفته  زیادی اعتماد کرده باشم.&lt;br /&gt;بعد این همه جا خودش را نشان می‌دهد. بیرون توی  جمع فامیل و دوستان، اینجا توی گودر و فیسبوک. کلن ترجیح می‌دهم بی‌نظر  باشم. یعنی شاید هزار بار شده یکی یک چیزی نوشته، من نوت‌ای، کامنتی به  ذهنم رسیده شروع کردم به تایپ کردن، یک خط ننوشتم پاک کردم. گفتم ارزش‌اش  را ندارد. حرف من وسط حرف این همه آدم به چه درد میخورد.  صبر کنیم شاید  یکی بیاید یک حرف به دردخورتر بزند. بعد بقیه که هر روز می‌آیند توی وبلاگ و  گودرشان حکم صادر می‌کنند تعجب می‌کنم. توی جمع دوستان می‌گویم فلانی پیش  خودش چه فکری می‌کند که اینطور رو هوا با اعتماد به نفس حرف می‌زند؟  می‌فرمایند نه تو خوبی که اینطور دهانت را بستی که عیب و هنرت نهفته باشد.&lt;br /&gt;الان که آمدم اینها را نوشتم هم برای این بود که حس کردم این ترس دارد هل‌ام می‌دهد سمت انفعال. دارم می‌شوم آدمی که هیچ‌کار نمی‌کند از بس میترسد خراب کند. این وبلاگ هم که به این حال و روز افتاده سالی یک بار آپ می‌شود مال گشادی نیست. مال همین است که می‌ترسم دری‌وری ببافم باز شرمنده خودم باشم. حالا هی ایشان بگوید کی این وسط به تو نگاه می‌کند که انقدر نگرانی. خودم نگاه می‌کنم. تا حالا مگه کی نگاه می کرده؟ واللا&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9191680633789550700-6623807841201753753?l=heiima.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/6623807841201753753/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2010/11/blog-post_26.html#comment-form' title='19 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/6623807841201753753'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/6623807841201753753'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2010/11/blog-post_26.html' title='خالتور یعنی خاله توران، جنده آوازه‌خوان'/><author><name>Hamidh</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>19</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-2604332936319140788</id><published>2010-08-21T17:33:00.006+04:30</published><updated>2010-08-22T01:43:34.656+04:30</updated><title type='text'>سوییت سوییت فمیلی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;جمعه شب ساعت ۲۱، اصغر بصیری پیشکسوت کشتی مهمان رادیو پیام بود.&lt;br /&gt;چند ساعت قبل از شروع برنامه تلفن‌اش را برداشت، به آن چند نفر فامیل و دوستی که برای‌اش مانده بود زنگ زد، احوالپرسی کرد، جریان مصاحبه‌ش را به اطلاع‌شان رساند، خودش را بی‌تفاوت نشان داد، بگو بخند کرد و خداحافظ.&lt;br /&gt;همان شب، خانه خواهر کوچکترش، سفره افطار بود. برادر خواهرها، برادرزاده‌ها و خواهرزاده‌ها، همه جمع بودند. هوا گرم بود. مردها دکمه‌های بالا را باز کرده بودند، زن‌ها گره روسری‌ها را شل.&lt;br /&gt;طرف زن‌ها سر و صدا و غلغله، طرف مردها چنان سکوتی بود که کسی به یکه‌تازی امیر حضرتی اعتراضی نمی‌کرد. حضرتی که در این قحط‌الرجال برای خود جایگاهی دست و پا کرده بود، بحث خدمت سربازی را راه انداخته همانطور که از او انتظار میرفت یک‌نفس خالی‌بندی می‌کرد. می‌گفت که در جبهه در حالی که همه همرزمان‌اش از ترس مرگ و سختی شرایط گریه می‌کردند، او عشق می‌کرده که می‌جنگیده و این روحیه‌اش تعجب همه فرمانده‌ها و رزمندگان را برمی‌انگیخته.&lt;br /&gt;همین‌ طور که امیر حضرتی خالی می‌بست و حضار ناامید از آرام شدن‌اش گوش خود را برای یک ساعت دیگر شارژ می‌کردند، حشمت خانم، عمه همسر امیر حضرتی، که حضور او در مهمانی را فراموش کرده بود، با حجاب نامناسب وارد اتاق شد. مجتبی که دید مادرزنش از خجالت حضرتی برای اصلاح وضع حجابش  به تقلا افتاده با صدای بلند گفت "راحت باش حاج خانوم. امیر خان خواجه‌ست."  جمع لال شد. امیرخان هم.&lt;br /&gt;راس ساعت ۲۱، کاظم رادیو را روشن کرد و رفت روی موج رادیو پیام. مجری برنامه با آقای بصیری سلام و احوالپرسی کرد و پرسید اهل کجاست. گفت پدر و مادرش دماوندی هستند و خودش بچه دروازه دولاب است. چطور شد که شما وارد کشتی شدید؟ اولین بار داداش حسن‌ام من رو با کشتی آشنا کرد...&lt;br /&gt;حسن که تا آن لحظه، تنها یک گوشه روی مبل نشسته بود و همه به چشم پدرزن امیر حضرتی نگاهش می‌کردند، یکهو چشم‌هایش از خوشی برق زد. خودش را روی مبل جابجا کرد. چینی روی پیشانی‌اش انداخت، رو کرد به نگارنده و گفت:&lt;br /&gt;"راس میگه. من بردمش کشتی. بعدش ولی نگران بودم که بزننش بلایی سرش بیاد. دیدی که گوشاش چجوری شده؟ یه بار یه مسابقه داشت، گفت داداش اگه دوست داری بیا تماشا ولی اگه زدنم یه‌وخ سر و صدا نکنی. رفتم. همون اول یارو یک دونه زد کوبیدش زمین. بلند شدم یه چیزی بگم اشاره کرد که نه. بعد بلند شد ادامه داد آخرشم برد مسابقه رو. بعد که اومد بیرون گفت داداش ما کشتی‌گیرا هیکل‌مون مث فنره (با دستش یک چیزی را نشان می‌دهد که انگار فنر است) تن هم که تو دست‌مون بیاد یه بار اون منو می‌چلونه یه بار من اونو می‌چلونم، چیزیمون نمیشه... فرنگی‌کار بود اصغر..."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9191680633789550700-2604332936319140788?l=heiima.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/2604332936319140788/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2010/08/blog-post.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/2604332936319140788'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/2604332936319140788'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='سوییت سوییت فمیلی'/><author><name>Hamidh</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-7826287090050635126</id><published>2010-01-03T01:19:00.002+03:30</published><updated>2010-01-03T02:19:10.057+03:30</updated><title type='text'>یک ماه دیگر یک سال می‌شود که تو رفته‌ای و من دلم برای خنده‌هایت لک زده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پدربزرگ مرحومم که نور به قبرش ببارد یک اخلاق خوبی داشت که هیچ‌وقت شوخی حساب شده و فکر شده نمی‌کرد. یکهو یک‌چیزی تحت عنوان شوخی به ذهنش میرسید و در لحظه اجرا می‌کرد. در نتیجه همیشه شوخی‌هایش خرکی و غیرمنتظره بود. روش کار هم به این صورت بود که یکهو برمی‌گشت سمت فرد شوخی‌شونده، در نزدیک‌ترین فاصله با صورتش ترمز میکرد، چشم‌هایش را از حدقه میکرد بیرون، و آن چیزی که قرار بود بامزه باشد را به زبان می‌آورد. بعد چون دماغش خیلی بزرگ بود و چشم‌هایش یک جور خاصی بود آدم بیشتر خوف می‌کرد تا خنده، ولی خب جالب هم بود.  حالا ما دو سه شب پیش رفتیم سر بزنیم به مادربزرگ، هر کسی سرش به کار خودش بود، ما هم داشتیم با پسرعمه دو تایی مسخرگی می‌کردیم که یکهو برگشت همان مدلی که بابابزرگ شوخی میکرد، با همان قیافه، حالت چشم‌ها، لحن... عین همان را اجرا کرد. کاملن ناخودآگاه. بعد من نگاهش کردم خودش دوزاریش افتاد. اصلن هیچ حرفی رد و بدل نشد. من زل زده بودم توی چشم‌هایش و همینجور می‌دیدم که انگار او هم  دارد مثل من توی مغزش همه خاطرات بابابزرگ را زنده می‌کند. همه خاطرات مربوط به روزهای سلامتش که می‌نشست لب پله‌ قرآن می‌خواند کار به کار کسی نداشت، خاطره آخرین بگو بخندهایش پای سفره هفت‌سین، کنار دریا، تا همین روزهای آخرش که سرطان داشت تمامش میکرد، خشک شده بود باید آب میخورد، اسمارتیس خریده بودیم می‌گفتیم این‌ها داروئه، باید با آب بخوری. میخورد با اکراه. می‌گفتیم بدمزه‌س؟ می‌گفت آره...بعد یک لبخندی نشست روی لب‌هایمان چشم‌هایمان خیس شد سرمان را انداختیم پایین ساکت شدیم. ما دو تا دلقک توی آن چند لحظه  دلتنگ‌ترین آدم‌های دنیا بودیم و توی آن اتاق شلوغ هیچ‌کس حواسش نبود.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9191680633789550700-7826287090050635126?l=heiima.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/7826287090050635126/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2010/01/blog-post.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/7826287090050635126'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/7826287090050635126'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='یک ماه دیگر یک سال می‌شود که تو رفته‌ای و من دلم برای خنده‌هایت لک زده'/><author><name>Hamidh</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-6141508781388569734</id><published>2009-11-10T06:49:00.007+03:30</published><updated>2009-11-10T09:01:21.831+03:30</updated><title type='text'>دو یو نو چت بیکر؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پا که می‌گذارم توی کوچه تازه هوا دارد روشن می‌شود. آرام قدم برمی‌دارم که دیر تمام شود. آرام آرام. از جلوی زمین بازی که رد می‌شوم شروع می‌کنم تک‌تک رنگ‌ها را ریز به ریز حفظ کردن. چند قدم جلوتر می‌رسم به آن خانه با در سبز و دیوار آجری قرمز. صدای شرشر آب می‌آید شاید کسی دارد دوش می‌گیرد. آرام می‌روم آن دست کوچه را که نگاه می‌کنم آن دالان سبزی‌ست که ته‌اش آن خانه با در سفید است. می‌گذرم می‌رسم به خانه‌ای که دورتادورش نرده‌های سبز است و تا همین چند ماه پیش سگی هم نگه می‌داشتند که هر کس از جلوی خانه رد می‌شد پارسی می‌کرد که گوشت به تن طرف نمی‌ماند. سگ حالا نیست. رد می‌شوم می‌رسم به آن فولکس واگن نارنجی سر جای همیشگی‌اش ایستاده احمق. بعد دیوار است. بعد آن آسمان خراش نکره. کلاغ‌ها بالایش می‌چرخند. کلی کلاغ. انگار کسی آن بالا مرده باشد.می‌آیم برگردم زنگ می‌زند. بیدارم. آره بیرونم.&lt;br /&gt;برمی‌گردم. از توی آن دالان سبز پیرمردی با لباس خواب می‌آید بیرون. پیرمرد را چند باری توی مترو دیده‌م. نگاه می‌کنم می‌خندم. پیرمرد نگاه می‌کند به دور و بر،نگاه می‌کند به من، برمی‌گردد توی خانه. کیشلفسکی دوربینش را برمی‌دارد می‌رود.&lt;br /&gt;دوربینم را آماده می‌کنم می‌نشینم روی نیمکت کنار زمین بازی. یک عکس می‌گیرم. بلند می‌شوم جایم را عوض می‌کنم، یک عکس می‌گیرم. برمی‌گردم زانو می‌زنم روی زمین، خانه در سبزه با ماشین جلوی‌اش را جا می‌دهم توی کادر، عکس می‌گیرم. دوربین را برمی‌دارم راه می‌افتم بالایی. مینی‌بوس آقا ولی آمده زن‌های محل را ببرد پیک‌نیک. همین‌طور آرام آرام زن‌ها از خانه‌های‌شان می‌آیند بیرون دور مینی‌بوس جمع می‌شوند. کم‌کم تعداشان زیاد می‌شود. صدای‌شان سکوت را می‌شکند. سلام می‌کنند به هم سلام می‌کنند به آقا ولی. گاس دوربینش را برمی‌دارد می‌رود.&lt;br /&gt;برمی‌گردم پایین. سر کوچه که می‌رسم او هم رسیده. در را باز می‌کنم می‌نشینم توی ماشین. حرف ندارم بزنم سعی‌ام را می‌کنم شبیه احمق‌ها می‌شوم بدتر.&lt;br /&gt;میرداماد را می‌رویم به ونک، ونک را می‌رویم به ملاصدرا که می‌رسیم.ماشین را پارک می‌کند می‌رویم توی مجتمع. آرام قدم برمی‌دارد نگاه خریدارانه می‌اندازد به ساختمان‌ها و محوطه. من عقب راه می‌افتم نگاه می‌کنم. مجتمع انگار کسی توی‌اش نباشد، ساکت. صدای قدم‌های‌مان می‌آید و شاتر دوربین. راه می‌رود می‌ایستد سرش را می‌گیرد بالا، یک ذره اینور می‌شود یک ذره آنور، چیلیک. باز راه می‌رود تماشا می‌کند یک ذره خم می‌شود  می‌بیند نه، باید بنشیند. می‌نشیند دستش را ستون می‌کند، چیلیک. یک نگاه به زمین بازی می‌کند، یک سر به استخر می‌زند... من عقب‌تر راه می‌روم تماشا می‌کنم. راه می‌روم نمی‌خندم، راه می‌روم نگاه می‌کنم هستم؟ لینک‌لیتر دوربینش را برمی‌دارد می‌رود.&lt;br /&gt;از مجتمع می‌آ‌ییم بیرون می‌نشینیم توی ماشین. می‌چرخیم توی شهر. نورا جونز می‌خواند: صبح جمعه‌ست پرنده پر نمی‌زند. انگار نه انگار اینجا بهارستان است جمهوری است توپخونه‌ست. لاله‌زار می‌رویم ماشین را پارک می‌کنیم توی یک پارکینگ طبقاتی آن بالای بالا. روبروی‌مان دو سه تا ساختمان است که به فوتی سرپاست.&lt;br /&gt;مسخره که اینجا بانک نیست. آقای دکه‌ای اینجا بانک نیست؟ مسخره که... می‌چرخیم دنبال بانک ، پیدا می‌کنیم پول برمی‌داریم برمی‌گردیم سمت بازار. خانم شما هیچ از طایفه‌تان کسی روس نیست؟ که انقدر بور...&lt;br /&gt;می‌رویم توی بازار همینطور آدم‌های خرسند کنار ما جلوی ما دارند می‌روند. بازار نوستالژی‌فروشی. چیز جالب هیجان‌انگیز فروشی. آقاهای خنزرپنزری نشسته‌ند بساط کرده‌ند. راه باز می‌کنیم از میان مردم. او جلوتر می‌رود من پشت سر اون نگاهم جای نگاه او می‌رود روی صفحه‌های گرامافون، عینک‌های مسخره‌تر از مال خودم، ساعت‌های قدیمی. این تلفنه چه خوبه.آقا این تلفنه چند؟ ها. چند گفت؟ چهل تومن. می‌رویم بالا می‌چرخیم لای لباس‌ها . زن‌های روشنده نشسته‌ند یکی از یکی بامزه‌تر همه از توی قصه‌ها درآمده‌ند. مانتوها را آویزان کرده‌ند گل دیوار، لباس‌ها را کپه کرده‌اند روی هم. این کپه را شرط می‌بندم از تن زن‌های هیچکاک کندند آوردند اینجا. دست می‌کند لای میکروب‌ها یکی را می‌کشد بیرون. این میکروبیه به نظرت؟ نه. خانم این چند؟ خانم سرما خورده صدایش نامفهوم است. خانم چند؟ [کیشششش] آقا چند؟ خانم چند؟ آقا... آقا ما برگشتیم مانتو رنگی‌رنگیه را بخریم.همان سی و پنج تومن دیگر... آقا...&lt;br /&gt;بعد او لباس کرکی قرمز می‌پوشد من می‌شوم نگاهش. مانتوی گنده رنگی رنگی می‌پوشد من می شوم نگاهش. عینک گربه  نره می‌زند من می‌شوم نگاهش. نگاه من می‌نشیند جای نگاه او. آنتونیونی دوربینش را برمی‌دارد می‌رود.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9191680633789550700-6141508781388569734?l=heiima.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/6141508781388569734/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2009/11/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/6141508781388569734'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/6141508781388569734'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='دو یو نو چت بیکر؟'/><author><name>Hamidh</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-7841625379325162790</id><published>2009-09-18T05:43:00.006+04:30</published><updated>2009-09-18T11:42:35.055+04:30</updated><title type='text'>این علف که می‌زنی چَشمت</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تابستان مزخرف دارد می‌رود و پاییزی دارد می‌آید که از الان یک قیافه‌ای به خودش گرفته انگار بهار است. حالا ما یک عمر جماعت را مسخره کردیم بابت "سلام بهار" گفتن و "زمستون مبارک" و غیره، ولی الان که ساعت دو و نیم شب است و باران می‌بارد و ما ایستاده‌ایم توی تراس اتاق‌مان و هی نفس عمیق می‌کشیم و از خیس شدن‌مان راضی هستیم، به شدت فاز "سلام پاییز" را درک می‌کنیم. و عرض می‌کنیم بله دانی جان آن حمید که هر چیز از آسمان می‌بارید توی خانه بند نمی‌شد می‌رفت زیرش می‌ایستاد هنوز اینجاست و این روحیه همچنان در ما جاری است.&lt;br /&gt;بعد پیش پای باران داشتیم آلبوم آخر میوز را گوش می‌کردیم. خب ما هیچ‌وقت این‌ها را دوست نداشتیم اما این آلبوم آخربسیار مقبول افتاد. یعنی اینطور نبوده که اینها یازده تا ترک پر کرده باشند به زور گذاشته باشند کنار هم. آلبوم به معنای واقعی کلمه آلبوم است و این‌ها انگار خیلی با سواد شده‌اند توی این مدت. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد دو سه شبی هست که همسایه روبرویی پرده‌هایشان را باز کرده‌اند که بشویند. خانه این‌ها هم که سرتاسر پنجره‌ست. بعد من هر بار از در اتاق می‌آیم تو، چشمم می‌افتد به زندگی این‌ها که هر کدام یک کاری می‌کند. دو نفرشان نشسته‌اند توی آشپزخانه چای می‌خورند حرف می‌زنند، یکی‌شان نشسته پای تلویزیون کانال بالا پایین می‌کند، یکی دیگر پای تلفن... همینجور زندگی جلوی چشم آدم جریان دارد. بعد من خوشم آمد گفتم اگر کسی هم هست آن‌طرف که مثل خودم از تماشای اینطور منظره‌ها ذوق می‌کند، چرا دریغ کنیم؟ الان دو شب است پرده اتاقم را نمی‌کشم. شما هم نکشید. پرده اصلن خوب نیست. پرده تابو است. از هر لحاظ.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد اینکه من همیشه یک اخلاقی داشته‌ام که دوست داشتم همه‌چیز تحت کنترلم باشد. حداقل پنجاه بعلاوه یک دانه اختیارات دست خودم باشد. رفتار آدم‌ها با من، رفتار آدم‌ها در حضور من و ... بعد هر جا حس کردم غیر این شده، یا ممکن است غیر این شود، وارد نشدم. قطع کردم. اینکه مثلن خانه کسی نمی‌روم هم روی همین حساب است. فکر می‌کنم توی چهاردیواری طرف من هیچ اختیاری ندارم. این یک اخلاق تخمی. بعد اینکه همیشه این حق را برای خودم قائل بودم که هر جا احساس کردم حس خوبی ندارم به چیزی، چیزی اذیتم می‌کند، بدون توضیح دادن یا توضیح خواستن ول کنم بروم. خب این یک اخلاق تخمی دیگر. من به عن بودنم واقفم و هیچوقت فکر نکردم همینجوری که هستم خیلی باحالم و لایف‌استایل من اینست. توی این یک سال این دو تا اخلاق خیلی‌ها را از من رنجانده و به خیلی از روابطم گند زده. من از همه عذر می‌خواهم و می‌خواهم بدانید اینطور نمی‌ماند و سیستم در حال اصلاح است.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد آخر: یک کسانی می‌آیند توی زندگی آدم خیلی چیزها را عوض می‌کنند. آدم ازشان شخصیت می‌گیرد. آدم هر بار به خودش فکر می‌کند در واقع دارد به خودش با آن آدم فکر می‌کند. به خودش که آن آدم را دارد. به خودش که آن آدم دوستش دارد. به خودش که آن آدم فکر می‌کند خوب است. کنارش که می‌ایستد قد می‌کشد. با او بودنش را می‌خواهد توی چشم همه فرو کند. یک همچین حسی هست و من آن را تجربه کرده‌ام فارغ از نوع رابطه و قد و اندازه‌اش. این‌ها را گفتم که بدانید توی این معاشرت‌های دو نفره‌مان اگر گاهی ساکت می‌شوم و می‌روم توی خودم، عزای این خلا ای که قرار است دیر یا زود یقه‌ام را بگیرد توی دلم پیش‌پیش گرفته‌ام. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;به کوری چشم بدخواهان: هم‌این.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9191680633789550700-7841625379325162790?l=heiima.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/7841625379325162790/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2009/09/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/7841625379325162790'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/7841625379325162790'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='این علف که می‌زنی چَشمت'/><author><name>Hamidh</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-2979767726838064072</id><published>2009-07-08T14:34:00.006+04:30</published><updated>2010-12-31T12:14:25.328+03:30</updated><title type='text'>اين يك پست نيست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;ديروز رفتيم "تهران انار ندارد" مسعود بخشي. يك مستند است راجع به تهران. جشنواره دو سه سال پيش ملت استقبال كرده بودند. صداي نامجو را هم اولين بار خيلي‌ها توي تيتراژ پاياني همين فيلم شنيدند. فيلم خنده‌داري بود. چند تا تصنيف قديمي داشت كه نشسته بود روي يك سري تصوير، كه به هم مي‌آمد و خنده‌دار بود. چند تا تصوير خوب هم از تهران داشت كه ياد بعضي‌ها مي‌انداخت تهران هم مي‌تواند زيبا باشد. اما فيلم انسجام نداشت. چيزي نبود كه بگوييم اين‌ها حول يك هسته‌اي شكل گرفته و يك حرفي دارد. وابسته بود به خنداندن مردم. هر جا از خنداندن غافل ميشد، جاذبه‌اي نداشت براي همراه كردن مخاطب. چه عام چه خاص. در نتيجه بعد از فيلم [صداي جيرجيرك] بوديم. فربد گفت كپي‌برداري دست‌چندمي از فلان فيلم كامران شيردل است. شايد هم بيچاره خواسته عرض ادبي، چيزي كرده باشد. ملت اما راضي بودند. اساسن ملت از مستند و فيلم كوتاه انتظار چنداني ندارد. عادت ندارند مستند ببينند و سرگرم هم بشوند. روي همين حساب اين فيلم با همه لكنت‌اش راضي‌شان كرد. بعد نگاه قوميت‌گرايانه هم كه داشته باشيم باز همه راضي بودند. ما به "ديجرجون" جعفر خنديديم و همشهري‌هاي جعفر به هزار چيز مسخره‌ي تهراني‌هاي ديروز و امروز. كسي از كسي دلخور نشد و دل همه با هم خنك شد.&lt;br /&gt;بعد از سينما آزادي تا هفت‌تير راه رفتيم. آگاهان مي‌دانند بنده همين چند روز پيش از ناحيه شرمگاهي مورد عمل جراحي قرار گرفتم، اما دليل نمي‌شود. تمام طول مسير فربد يك‌ريز داشت يك بابايي را تحليل مي‌كرد. من فربد را دوست دارم. من عاشق تحليل‌هاي فربد هستم و توي كل مسير با اينكه فربد فكر مي‌كرد در سكوت من فحش مادر خوابيده، اينطور نبود. چيزي بود شامل تحسين و وحشت. تحسين از اين نظر كه چقدر يك آدم مي‌تواند ريزريز حركات ديگران را رصد كند و توي طرف بكاود و قدم‌هايش را سنجيده بردارد، و وحشت از اينكه چقدر ما با همه سادگي و بي‌خيالي مي‌توانيم سوژه باشيم براي او و زير ذره‌بين باشيم و هر حركت كوجك‌مان مورد قضاوت باشد.&lt;br /&gt;بعد فربد رفت و ما با دانيال رفتيم جشن يك جاي دور رفتن لپ‌تاپش را گرفتيم و من اصلن سعي نكردم كه آن سويه‌ي كثيف وجودم را كه از داغان شدن لپ‌تاپ داني، به سبب به كرسي نشستن حرفم راضي بود پنهان كنم. به هر حال همه بايد بفهمند وقتي من يك حرفي مي‌زنم در هر زمينه‌اي، روي هوا نيست و اگر به حرفم گوش نكنند ضرر مي‌كنند. حتي اگر داني باشد و لپ‌تاپ داني و سيصد و خرده‌اي گيگ هارد، كه به فنا مي‌رود.&lt;br /&gt;از نكات جالب مسير برگشت به خانه مي‌توان به آن آقاي مسن خوش‌خنده‌ي هوموسكشوال اشاره كرد كه توي مترو كنارم نشسته بود و با آن لحن خدا، شلوغي‌هاي هجده تير و گرد و خاك هوا و امام‌هاي چال‌شده توي عراق را به هم ربط مي‌داد و هر هر مي‌خنديديم.&lt;br /&gt;تمام شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پي‌نوشت:&lt;br /&gt;من فكر مي‌كنم يك چيزهايي به گا مي‌رود و ديگر درست كردن‌اش از دست ما خارج است. نه كه فقط خارج باشد. شايد خيلي هم داخل باشد، اما ديگر فكر درست كردن و دوباره سر پا شدن‌اش را نميشود كرد. بسكه خسته‌اي. بسكه بي سر و صدا جان‌ات را درآورده آن چيز. شايد ايراد از ما آدم‌هاي غيركولي باشد. انقدر توي خودمان لال مي‌نشينيم همه‌چيز را بالا پايين مي‌كنيم، تك و تنها به گا مي‌رويم و اصرار نداريم به نمايش دردمان، وقتي يك جا مي‌بُريم و مي‌كشيم كنار همه انتظار يك چيز فوق‌العاده دارند. باورشان نميشود كه همين باشد. كه به آن نقطه رسيده باشيم. اما حقيقتش اين است كه رسيده‌ايم. به نظر شما ناگهاني مي‌آيد اما زمان‌اش رابراي ما طي كرده.&lt;br /&gt;حالا اينكه من مي‌آيم اينجا اين همه روده‌درازي مي‌كنم و اين همه "با من نبودنت" را، با "ماي من" نبودن‌ات را توي چشم‌ات فرو مي‌كنم، نه مي‌خواهم فاكت بدهم به تو، نه مي‌خواهم كنايه بزنم، نه مي‌خواهم لج‌ات را دربياورم. چيزي كه هست اين است. قرار است اين باشد. چيزي نيست كه بخواهيم "صداش را در نياوريم". قرار نيست "هواي هم را داشته باشيم"&lt;br /&gt;هم‌اين.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9191680633789550700-2979767726838064072?l=heiima.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/2979767726838064072/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2009/07/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/2979767726838064072'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/2979767726838064072'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='اين يك پست نيست'/><author><name>Hamidh</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-8018432727390287649</id><published>2009-04-24T07:43:00.004+04:30</published><updated>2010-08-07T15:43:47.778+04:30</updated><title type='text'>غیژ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;خيلي سال پيش، وقتي ما پنج شش سال‌مان بيشتر نبود،بابا يك دوستي داشت توي شمال كه ما با اين‌ها خيلي معاشرت داشتيم. اگر گذر آنها ميفتاد به تهران مي‌آمدند خانه ما اتراق مي‌كردند ، اگر ما شمال مي‌رفتيم مهمان آنها بوديم.&lt;br /&gt;يك خانه‌اي داشتند كه خيلي بزرگ نبود، ولي جذاب بود براي من. از در باغ كه وارد ميشدي دو طرف‌ات كلي درخت بود، بعد مقابل‌ات عمارت بود كه بايد از چند تا پله بالا مي‌رفتي بعد وارد مي‌شدي. كنار عمارت، انبار بود كه هيزم برمي‌داشتيم براي شومينه... درِ اتاقِ مهمان كشويي بود...خيلي بي‌ربط براي من جالب بود.&lt;br /&gt;بعد سه تا دختر داشت اين آقا، كه دوتاشان بزرگتر از ما بودند پنج شش سال، يكي كوچكتر بود كه خيلي لوس و نُنر بود و اينها اصرار داشتند كه من دامادشان باشم از طريق اين، كه من پس مي‌زدم و روي اين را هم نداشتم كه اعتراف كنم بزرگه را مي‌خواهم. بزرگه مهربان بود، و چهره‌اش سرد بود و من انگار از همان موقع چهره‌هاي سرد را دوست داشتم.&lt;br /&gt;بعد يادم هست يك گوشه ديگر باغ، خانه پدربزرگ و مادربزرگ ماجرا بود و بخش ترسناك قضيه. چون پدربزرگ آن‌طور كه بچه‌ها مي‌گفتند خيلي بداخلاق بود. مادربزرگه هم يك دانه پيرزن كه من فارسي‌اش را نمي‌فهميدم، كه همين كافي بود براي ترسيدن.&lt;br /&gt;اينكه بعدها اين‌ها زمين‌هاي‌شان را فروختند و خيلي پولدار شدند و رابطه‌شان همينجور كم شد با ما، تا حالا كه يك ذره‌اي هنوز تهش مانده و خانه‌شان هم شده درمانگاه، خيلي مهم نيست. مهم اينجاست كه آن خانه و زندگي تا سال‌ها براي منِ كودك، معيار بود. تا سال‌ها وقتي مي‌رفتيم شمال چشمم دنبال يك خانه بود دور و بر ويلاي‌مان كه پيرها آنجا باشند مثلاً. مي‌گشتم دنبال جاي هيزم‌ها. مي‌گشتم دنبال آن يك اتاقي كه درش حتماً بايد كشويي باشد. چون توي خانه‌ي آن آقا بچه‌ها بي‌اجازه دمپايي من را مي‌پوشيدند مي‌رفتند، هرجا سفر مي‌رفتيم نگران بودم كه الان يك نفر دمپايي من را پوشيده رفته.&lt;br /&gt;بعد كنار همه اينها، صداي غييييژ درِ اتاقِ دخترها هم بود. اتاق دخترها كنار اتاق مهمان بود. هر صبح كه يكي‌شان بيدار مي‌شد و در را باز مي‌كرد، در يك غييييژ ملايمي مي‌كرد كه اصلاً گوش‌خراش نبود. شبيه سلام صبح بخير بود بيشتر تا صداي ناله . ولي سلام صبح بخير با غُر، با خميازه. كه مثلاً "الان چه وقت بيدار شدنه آخه؟"&lt;br /&gt;من اين صدا را دوست داشتم. و چون آن خانه شلوغ بود و شنيدن آن صدا توي سكوت مطلق فقط همان يك بار در روز پيش مي‌آمد، يك چيز شخصي شده بود براي من. چون فقط من بودم كه بدخواب بودم و از صبح خيلي زود بيدار و آن صدا را مي‌شنيدم.&lt;br /&gt;خلاصه اين هم كنار ويژگي‌هاي ديگر آن خانه شد معيار براي من. كه هر جا مي‌رفتيم نگاه مي‌كردم ببينم دري هست كه آن صدا را بدهد يا نه. بودند درهايي كه خراب بودند، نياز به روغن‌كاري داشتند. صداي‌شان گوش‌خراش بود... شكل آن صدا نبود&lt;br /&gt;همه اينها را گفتم كه برسم به اينجا، كه همين يك ساعت پيش، پدرمان بيدار شدند براي انجام شعائر، درِ اتاق برادر را باز كردند كه صداي‌شان كنند، عين همان صدا از در بلند شد. عينِ عين همان صدا. بعد مايي كه هيچ‌وقت رابطه‌ي صميمانه‌اي با نوستالژي نداشته‌ايم، در لحظه، چنان غرق شديم توي خاطرات‌مان، چنان لبخند پت و پهني نشست روي صورت‌مان كه يكهو سرمان فرو رفت توي بالش، اشك‌مان غلتيد روي گونه، و ايني شديم كه اول صبحي پا شده آمده اينجا دارد اينها را مي‌نويسد و هنوز قد يك صبح تا شب روي صورتش لبخند دارد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9191680633789550700-8018432727390287649?l=heiima.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/8018432727390287649/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2009/04/blog-post_23.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/8018432727390287649'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/8018432727390287649'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2009/04/blog-post_23.html' title='غیژ'/><author><name>Hamidh</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-6496179380364829960</id><published>2009-04-12T23:56:00.004+04:30</published><updated>2009-07-10T00:12:47.038+04:30</updated><title type='text'>پایان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;پشت سرش را كه نگاه كرد ديد همه‌ي اين سال‌ها كه فكر مي‌كرده دارد فرار مي‌كند، فقط دور خودش مي‌چرخيده. درست همان جاهايي كه فكر مي‌كرده خلوتي را به هم نزده، بيشترين حضور را داشته. جايي كه به خيال خودش سكوت كرده، بلندترين صدا بوده. فكر مي‌كرده محو و كم‌رنگ يك گوشه براي خودش نشسته، پررنگ‌ترين ايستاده بوده آن وسط.&lt;br /&gt;خوب كه نگاه كرد ديد درست از همان جايي كه اراده كرده اختيار همه‌ چيز دستش باشد، اختيار همه‌چيز را داده دست ديگران. ديد جايي ايستاده كه هيچ‌كار‌نكردن‌اش هم دردي از كسي دوا نمي‌كند. همين بودن‌اش شده مشكل. ديد با تمام وجود مي‌خواهد از "حضور"ش فرار كند. خنده‌اش گرفت. خواست اصلن نباشد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9191680633789550700-6496179380364829960?l=heiima.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/6496179380364829960/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2009/04/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/6496179380364829960'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/6496179380364829960'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='پایان'/><author><name>Hamidh</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry></feed>
