بین درونی شدن مفاهیم و دانستنشان فرق هست. دارم یاد میگیرم وقتی یک چیزی را میفهمم باز خیلی به خودم اعتماد نکنم. خیلی اتفاق افتاده توی خلوت خودم دانستهام که فلان انتظارم از رابطه برمیگردد به فلان پیشفرضی که سنت جامعه توی مغزم کرده، اما باز چشم که باز کردم دیدم دارم توی همه قضاوتهام واردش میکنم. تنها راهی که به عقلم میرسد برای حل مشکل این است که دائم خودم را در معرضش قرار بدهم. هی به خودم یادآوری کنم.
دارم همه چارچوبهای امن سابق را یکی یکی از دست میدهم. فکر میکنم همه چیزهایی که تا حالا مغزم را ازشان پر کردم، به درد زندگی کردن توی دنیایی که دوست دارم واردش بشوم نمیخورد. آرامش قلابی سابق را واگذار میکنم و برای پر کردن جاش دنبال چیزهای واقعیتر میگردم. این واقعی زندگی کردن دغدغه اولم شده. فکر میکنم چیزهایی هست قابل اعتمادتر از چیزهایی که تا حالا با خودم حمل کردم، و باید پیدایشان کنم. ابزارهایی که زندگی را قابل پیشبینیتر و آشناتر میکند.
واقعیت این است که احتمالن یک بار بیشتر فرصت زندگی کردن ندارم و باید هر چه زودتر شبیه آدمی بشوم که دوست دارم باشم. توی این مسیر هیچ امتیازی برای منی که الان هستم قائل نمیشوم. هیچ تخفیفی نمیدهم. به اسم خودم را صدا میزنم. نمیگویم من. خودم را غریبه میکنم از کسی که هستم. کسی که باید باشم را چماق میکنم تو سرم میزنم. سعی میکنم شبیه دیگری باشم. انقدر تظاهر میکنم تا بشود خودم. بیست و سه سالگیم شبیه بیست و سه ساله محبوبم نبود. بیست و دو ساله بدی بودم. اما دیگر وقت تلف نمیکنم. توی بیست و چهار سالگی دارم تلاش میکنم تا یک سال بعد، بیست و پنج سالهی مقبولم باشم. دارم خودم را جوری میسازم که کمتر خودم را شرمنده کنم. از قضا به خودم امیدوارم.
0 نظرات:
ارسال یک نظر