۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱

ولی ز من

مهدی با دفتر نقاشی‌اش آمد توی اتاق گفت حمید میشه این صفحه رو بکنی برداری برای خودت؟ داشت بهم هدیه می‌داد. بچه اینجوری هدیه می‌دهد. آدم نمی‌فهمد. دانیال هم بار اول که بهم کادوی تولد داد همینجور بود. اگر صفحه اول‌اش تقدیم‌نامه نداشت فکر می‌کردم قرض است. 
نقاشی را کندم دیدم یک آدمک کشیده از این چوب‌کبریتی‌ها ولی با موی بلند. اول فکر کردم دختر است. بعد عینک را که دیدم خودم را شناختم. منِ توی نقاشی لبخند پت و پهنی روی صورتم است، دو تا گل صورتی همقد خودم با فاصله یکسان دو طرفم، مستقیم بالای سرم خورشید دارد می‌تابد، دو تا شعاع کلفت از خورشید هم کشیده شده رسیده به هر کدام از گل‌ها. این شعاع‌های نور که رسیده به گل‌ها شکلی شبیه خانه ساخته دور من. خانه‌ای که ستون‌هایش از گل است و سقفش از نور. من هم خندان. خیلی زیبا و گی. انقدر از تصویری که این بچه ازم دارد راضی‌ام که زود زدم به دیوار اتاق. هی نگاه می‌کنم حظ می‌کنم.
گفته بودم خانه فعلی یک باغچه خوب دارد. آنطرف سال بابا باغبان آورد باغچه را بیل زد و گل کاشت. الان باغچه پر از گل است. یک جاهایی‌اش هم سبزی کاشتند. بعضی روزها با مامان می‌روند می‌نشینند کنار حوض دوتایی گل‌ گاوزبان می‌خورند حرف می‌زنند. گاهی می‌روند تو باغچه سبزی می‌چینند خاک‌بازی می‌کنند. من نگاه‌شان می کنم کیف می‌کنم. آدم چی می‌خواهد از زندگی.
خانواده یک نهاد پوچ و بی‌ربط است که بر پایه محبت خونی بنا شده. قرار است همینجور که هستیم هم را دوست داشته باشیم. حزب نیست که هر کی خطوط را رد کرد بزنیم بیرون‌اش کنیم. این اما نظر من است. اینجا بیرون از حیاط همین نگاه حزبی حکومت می‌کند. این است که زندگی‌ام دو تکه شده. یک تکه که من را با این افکار و علایق و روابط می‌پذیرد، و یک تکه که خانه است و با گذشت این همه سال هنوز مقاومت می‌کند و زیر بار نمی‌رود. من عادت به این دوگانگی ندارم. دوست دارم جنبه‌های مهم زندگیم قابل جمع باشد. رفت و آمد توی این دو تا فضای کاملن متفاوت خسته‌ام می‌کند. آدم‌ها توی وضعیت مشابه آرام آرام خانواده را می‌فرستند به حاشیه و راه خودشان را می‌روند. من این برام "گزینه" نیست. چیزی نیست که انتخابش کنم. دارم تقلا می‌کنم همه‌چیز را با هم حفظ کنم. 

0 نظرات:

ارسال یک نظر