۱۵ آوریل ۲۰۱۱

کجایی آرش؟

از در اصلی دانشگاه که بیایید تو، یک خیابان خیلی طولانی پیش پای‌تان شروع می‌شود که همینطور سربالایی می‌رود تا ته دانشگاه. همه ساختمان‌ها از دانشکده‌ها بگیر تا مسجد و بوفه‌ها و سالن‌های ورزشی دو طرف همین خیابان ساخته شده. قدم‌زنان که شروع کنید به بالا آمدن، اول ساختمان‌های اداری است، بعد دانشکده‌های علوم انسانی، بعد بوفه‌ها و مسجد، بعد دانشکده‌های فنی و دامپزشکی و علوم پایه.
این‌ها را که رد کنید، فضای آموزشی دیگر کم‌رنگ می‌شود. خبری از ساختمان نیست و بیشتر فضاهای بی‌استفاده رهاشده. همینطور که بروید کم‌کم می‌رسید به یک جایی به اسم "فضای سبز". چند ردیف کاج است با چند تا نیمکت. از غلغله دانشکده‌ها و بوفه‌ها خبری نیست. تک و توک بچه‌هایی نشسته‌اند یک گوشه سیگارشان را دود می‌کنند. بعد زمین چمن است و جاده سلامتی.
از اینجا به بعد تا چند متر هیچ چیز نیست. خالی خالی. بعد می‌رسید به ته دانشگاه. یک جایی پر از دار و درخت که توی نقشه دانشگاه هم یک محدوده خالی سبز است. درخت‌های کهنه و بلند دارد. همانجا چند تا سوله قدیمی آجری هست که وسط درخت‌ها گم شده. هر کدام از سوله‌ها یک مسئول دارد و برای کل آن محدوده فقط یک مستخدم کار می‌کند. یکی از سوله‌ها کارگاه کامپیوتر است که کلیدش دست خود استادهاست و عملن صاحب ندارد. آن یکی انتشارات دانشگاه است که یک پیرمرد توش کار می کند. آخری هم دفتر حوادث غیرمترقبه‌ست که یک آمبولانس و یک ماشین آتش‌نشانی کوچک کنار درش پارک شده. یک خانم دکتر میانسال آنجا هست که خدمات پزشکی می‌دهد و یک پیرمرد که هم راننده آمبولانس است هم آتش‌خاموش‌کن. از کل این مجموعه صدا در نمی‌آید.
زیر همان ساختمان حوادث غیرمترقبه، یک دستشویی هست که در توری دارد. یک تابلوی زرد کهنه از دیوارش آویزان است که روش نوشته دستشویی آقایان. برعکس دستشویی‌های دانشکده‌ها که همیشه شلوغ و کثیف و پرسروصداست، اینجا همیشه از تمیزی برق می‌زند. از بین پنج تا توالت همیشه خالی، وقتی یکی را انتخاب می‌کنی و می‌روی تو، یک شعاع نور راهش را از بین درخت ها باز کرده و رسیده داخل. روی در و دیوار نه شماره جنده هست نه شعار. غیر از صدای پرنده‌ها و بادی که می افتد لای شاخ و برگ درخت‌ها هم صدایی نمی‌آید. سکوت مطلق. انگار وسط جنگل پای درخت نشستی خودت را راحت می‌کنی. لذت بی‌دغدغه‌ی ریدن توی این دستشویی یکی از بزرگ‌ترین خوشی‌های این روزهام است. برابری می‌کند با خوردن یک کاسه پر آلبالو توی حیاط خانه قدیمی‌مان، یا چای آلبالو هورت کشیدن توی مه جاده جواهرده.

از سلف که آمدیم بیرون گفتم میای بریم این دسشویی‌ئه؟ گفت بریم. رفتیم. داشتم می‌ریدم همانطور که وصفش بالا رفت، که دیدم صدای زنگوله می‌آید. رفتیم بیرون دیدیم پشت فنس‌ها، توی زمین پشت دانشگاه، یک گله دارد می‌چرد. گفت یک ساعت مونده به کلاس، بریم این پشت بخوابیم.
رفتیم توی چمن‌های کنار کارگاه کامپیوتر. این طرف‌مان چهار تا پسر نشسته بودند حکم بازی می‌کردند. هایده گذاشته بودند با موبایل‌شان. آن طرف دو تا دختر بودند، یکی خوابیده بود روی پای آن‌یکی، آن‌یکی با موهای این بازی می‌کرد. حسن، بچه قنات‌کوثر، گفت ببخشید، دست انداخت کمربندش را شل کرد، کفش‌هاش را درآورد، کلاسورش را گذاشت زیر سرش خوابید. من کوله‌ام را گذاشتم زیر سرم دراز کشیدم. کنارمان یک درخت بید بود که با باد تکان می‌خورد. هایده بهار بهار می خواند. همه‌چیز همینطور کش می‌آمد. این‌وری‌ها همینطور حکم و هایده، آن‌وری‌ها همینطور ناز و نوازش. حسن گفت: "حبیب آهنگ ماهنگ چی گوش میدی؟ هه... مث این دختر اسکلا. یه رفیق داشتیم راهنمایی، می‌خواس با یه دختره دوس شه. دختره یه دفتر داده بود بهش که توش یه سری سوال داشت که رنگ مورد علاقه‌ت چیه و فلان. یه سوالشم این بود که آهنگ چی گوش میدی. این رفیق ما هم نوشت نمی‌دونم چی و چی و چی و اسکوتر! ظالم آخه اسکوتر!؟"

و همه‌چیز همینطور کش می‌آمد.

1 نظرات:

semiautomaticbird گفت...

يه اتمسفر با حالي داره وبلاگت انگار آدم يكي از ترَكاي دوروتي كالمن رو گذاشته تو گوشش وايساده تو صف نونوا.از يه سمتي يه جريان عجيبي از نبودن و غوطه وري و... آدمو دوره كرده از يه سمت ديگه يه موجي از زوري چپيدن تو زندگي. (ما دو نفري داشتيم راجع به اين عكس وبلاگت شرط بندي مي كرديم شخص ثالث اومده مي گه اين دور و بر جومهوريه اونجام نباشه صد در صد تهرانه، ريد كلاً تو ماجرا(درست ريده؟)) بيكار بودي به منم سر بزن فك كنم خيلي بد نيست
http://semiautomaticbird.wordpress.com

ارسال يک نظر