بنده اصولن آدم ترسو و محافظ کاری هستم. از بچگی همینطور بودم. از هر چیز که شما فکرش را بکنید میترسیدم. از آب میترسیدم. استخر و دریا نمیرفتم. از ارتفاع میترسیدم. چهار تا پله را جرات نمیکردم از نردبان بالا بروم برسم خرپشته. از محیط غریبه میترسیدم. دوچرخهبازی میکردیم با سایر تولههای محل، همه تا شش تا کوچه آن طرفتر میرفتند، من کلن سه چهار بار جرات کردم یک کوچه پایینتر، یک کوچه بالاتر از خودمان را بروم. یک بار نشد من یک جاییم بشکند، مو بردارد، بسوزد. یک بار نشد گم بشوم. گیر آدمدزد متجاوز بیفتم. همهش داشتم اجتناب میکردم.
از جای شلوغ میترسیدم. بدترین خاطراتام برمیگردد به وقتهایی که ترک موتور بابام میرفتیم میدان ترهبار شهرستانی، من و موتور را ول میکرد همانجا میرفت خرید. تا برگردد من صد بار میمردم از ترس. هنوز هم طرف امام حسین که میروم احساس ناامنی میکنم. از این جلسه قرآنها که خانهمان بود، یا مادرم میبردم، میترسیدم. میرفتیم توده زنها را میدیدم عر میزدم. هنوز جایی چند تا زن چادری یک جا ببینم میترسم.
حالا در این سن من خیلی از این ترسها را همچنان دارم. همچنان جای غریبه، محیط نامانوس ترجیح میدهم نروم. اگر میروم گم باشم. بنشینم یک گوشه. آدم جدید ترجیح میدهم تجربه نکنم -بله ریدم- ولی گندهترین ترسم که از همه اینها برایم ملموستر است، ترس از غلط گفتن، چرند گفتن است.
از یک جایی از زندگی مثل همه شروع کردم به فکر کردن. هر چه جلو رفتم دیدم چه غلط بودهم. چه غلط بوده همهچیز. چه خانواده ما را تخمی بارآورده. چه فرزند خلف جمهوری اسلامی بودم همیشه. بعد همینطور شروع کردم به اصلاح کردن. یعنی اگر فکر کنید من یک لحظه تا این موقع بیکار بودم، نبودم. یک لحظه اگر آرامش داشتم، نداشتم. همینطور توی اعتقاداتم تجدید نظر کردم. توی مدل زندگیام تجدید نظر کردم. توی روابطم تجدید نظر کردم. همینطور هی جنگیدم. مدیونید اگر فکر کنید یک لحظه توی خانه ما صلح بوده بین من و خانواده. همینطور کاخ آرزوهای اینها را لگد زدم خراب کردم. هی اینها دویدند دنبالم من فرار کردم یک لگد دیگر زدم باز فرار کردم باز اونها دویدند. یکی آنها زدند یکی من زدم. کم نگذاشتیم برای هم. مدیونید اگر فکر کنید یک لحظه با خودم صلح کردم. هی ریدم به خودم. هی خودم را مسخره کردم. تحقیر کردم. هی از خودم خجالت کشیدم. هی خودم را خجالت دادم. هی خط زدم از نو نوشتم...
بعد الان که البته همچنان مشغولم به همین کار، از آن آدم غلطی که بودم یک چیزی ساختم شده این. خودم پیش خودم احساس رضایت نسبی دارم. البته آثار خستگی کاملن هویداست. بنای نوساخته هم شاید چیز خیلی متقارنی نباشد. ولی کمکم دارد همگن میشود. ثبات پیدا میکند. ولی ترس غلط بودن، به طور خاص غلط گفتن، خیلی جدی آمده توی زندگیام. انگار دیگر نخواهم حق اشتباه بودن و اشتباه کردن را به خودم بدهم. انگار فکر کنم دیگر فرصت ریدن تمام شده، همه چیز باید درست پیش برود. هی میترسم یک حرفی بزنم از آن پایه غلطی که خانواده و محیط گذاشته برآمده باشد، یا نه، به این چیز هنوز نامطمئنی که توی این چند سال شکل گرفته زیادی اعتماد کرده باشم.
بعد این همه جا خودش را نشان میدهد. بیرون توی جمع فامیل و دوستان، اینجا توی گودر و فیسبوک. کلن ترجیح میدهم بینظر باشم. یعنی شاید هزار بار شده یکی یک چیزی نوشته، من نوتای، کامنتی به ذهنم رسیده شروع کردم به تایپ کردن، یک خط ننوشتم پاک کردم. گفتم ارزشاش را ندارد. حرف من وسط حرف این همه آدم به چه درد میخورد. صبر کنیم شاید یکی بیاید یک حرف به دردخورتر بزند. بعد بقیه که هر روز میآیند توی وبلاگ و گودرشان حکم صادر میکنند تعجب میکنم. توی جمع دوستان میگویم فلانی پیش خودش چه فکری میکند که اینطور رو هوا با اعتماد به نفس حرف میزند؟ میفرمایند نه تو خوبی که اینطور دهانت را بستی که عیب و هنرت نهفته باشد.
الان که آمدم اینها را نوشتم هم برای این بود که حس کردم این ترس دارد هلام میدهد سمت انفعال. دارم میشوم آدمی که هیچکار نمیکند از بس میترسد خراب کند. این وبلاگ هم که به این حال و روز افتاده سالی یک بار آپ میشود مال گشادی نیست. مال همین است که میترسم دریوری ببافم باز شرمنده خودم باشم. حالا هی ایشان بگوید کی این وسط به تو نگاه میکند که انقدر نگرانی. خودم نگاه میکنم. تا حالا مگه کی نگاه می کرده؟ واللا
از جای شلوغ میترسیدم. بدترین خاطراتام برمیگردد به وقتهایی که ترک موتور بابام میرفتیم میدان ترهبار شهرستانی، من و موتور را ول میکرد همانجا میرفت خرید. تا برگردد من صد بار میمردم از ترس. هنوز هم طرف امام حسین که میروم احساس ناامنی میکنم. از این جلسه قرآنها که خانهمان بود، یا مادرم میبردم، میترسیدم. میرفتیم توده زنها را میدیدم عر میزدم. هنوز جایی چند تا زن چادری یک جا ببینم میترسم.
حالا در این سن من خیلی از این ترسها را همچنان دارم. همچنان جای غریبه، محیط نامانوس ترجیح میدهم نروم. اگر میروم گم باشم. بنشینم یک گوشه. آدم جدید ترجیح میدهم تجربه نکنم -بله ریدم- ولی گندهترین ترسم که از همه اینها برایم ملموستر است، ترس از غلط گفتن، چرند گفتن است.
از یک جایی از زندگی مثل همه شروع کردم به فکر کردن. هر چه جلو رفتم دیدم چه غلط بودهم. چه غلط بوده همهچیز. چه خانواده ما را تخمی بارآورده. چه فرزند خلف جمهوری اسلامی بودم همیشه. بعد همینطور شروع کردم به اصلاح کردن. یعنی اگر فکر کنید من یک لحظه تا این موقع بیکار بودم، نبودم. یک لحظه اگر آرامش داشتم، نداشتم. همینطور توی اعتقاداتم تجدید نظر کردم. توی مدل زندگیام تجدید نظر کردم. توی روابطم تجدید نظر کردم. همینطور هی جنگیدم. مدیونید اگر فکر کنید یک لحظه توی خانه ما صلح بوده بین من و خانواده. همینطور کاخ آرزوهای اینها را لگد زدم خراب کردم. هی اینها دویدند دنبالم من فرار کردم یک لگد دیگر زدم باز فرار کردم باز اونها دویدند. یکی آنها زدند یکی من زدم. کم نگذاشتیم برای هم. مدیونید اگر فکر کنید یک لحظه با خودم صلح کردم. هی ریدم به خودم. هی خودم را مسخره کردم. تحقیر کردم. هی از خودم خجالت کشیدم. هی خودم را خجالت دادم. هی خط زدم از نو نوشتم...
بعد الان که البته همچنان مشغولم به همین کار، از آن آدم غلطی که بودم یک چیزی ساختم شده این. خودم پیش خودم احساس رضایت نسبی دارم. البته آثار خستگی کاملن هویداست. بنای نوساخته هم شاید چیز خیلی متقارنی نباشد. ولی کمکم دارد همگن میشود. ثبات پیدا میکند. ولی ترس غلط بودن، به طور خاص غلط گفتن، خیلی جدی آمده توی زندگیام. انگار دیگر نخواهم حق اشتباه بودن و اشتباه کردن را به خودم بدهم. انگار فکر کنم دیگر فرصت ریدن تمام شده، همه چیز باید درست پیش برود. هی میترسم یک حرفی بزنم از آن پایه غلطی که خانواده و محیط گذاشته برآمده باشد، یا نه، به این چیز هنوز نامطمئنی که توی این چند سال شکل گرفته زیادی اعتماد کرده باشم.
بعد این همه جا خودش را نشان میدهد. بیرون توی جمع فامیل و دوستان، اینجا توی گودر و فیسبوک. کلن ترجیح میدهم بینظر باشم. یعنی شاید هزار بار شده یکی یک چیزی نوشته، من نوتای، کامنتی به ذهنم رسیده شروع کردم به تایپ کردن، یک خط ننوشتم پاک کردم. گفتم ارزشاش را ندارد. حرف من وسط حرف این همه آدم به چه درد میخورد. صبر کنیم شاید یکی بیاید یک حرف به دردخورتر بزند. بعد بقیه که هر روز میآیند توی وبلاگ و گودرشان حکم صادر میکنند تعجب میکنم. توی جمع دوستان میگویم فلانی پیش خودش چه فکری میکند که اینطور رو هوا با اعتماد به نفس حرف میزند؟ میفرمایند نه تو خوبی که اینطور دهانت را بستی که عیب و هنرت نهفته باشد.
الان که آمدم اینها را نوشتم هم برای این بود که حس کردم این ترس دارد هلام میدهد سمت انفعال. دارم میشوم آدمی که هیچکار نمیکند از بس میترسد خراب کند. این وبلاگ هم که به این حال و روز افتاده سالی یک بار آپ میشود مال گشادی نیست. مال همین است که میترسم دریوری ببافم باز شرمنده خودم باشم. حالا هی ایشان بگوید کی این وسط به تو نگاه میکند که انقدر نگرانی. خودم نگاه میکنم. تا حالا مگه کی نگاه می کرده؟ واللا
19 نظرات:
به نظر بنده فاز بعدی اینه که آدم هرچی اندوخته رو بذاره وسط و نترسه از اینکه کسی بیاد برینه بهشون. به خاطر اینکه اگه چیزی در ذهن شما بمونه و راهی برای خروج از اونجا پیدا نکنه میگنده. یعنی شما هی فک میکنی که تو ذهنت داری همه چیو سبک سنگین میکنی و داری درست فک میکنی اما تا وقتی اونی که تو ذهنته نیومده بیرون شما به مرحلهی بعدی نمیری. توی ذهن، خیلی چیزا در مرحلهی اول باقی میمونه. امیدوارم تونسته باشم خوب منظورم رو برسونم. موید باشید.
زیبای من
مسئله ریدن سایرین نیست. ما هنوز به اونجا نرسیدیم تو این بحث که نگران حرف مردم باشیم. مسئله نفس غلط بودن و غلط گفتن است. ممنون از نظر شما
شما در همه ی زمینهها معیار رو "خود" قرار دادید؟ اگه اینطوره که وااسفاها. اگه اینطور نیست که میشه حرف بنده. چه همه سر دوراهی گذاشتمت.
من فکر میکنم مسئله ریدن سایرین نیست، اما مسئله نفس غلط بودن و غلط گفتن هم نیست.
مسئله چیزیست در حوالی شکننده شدن. آدمی که بلندترین بتهای فکریاش را بارها و بارها میشکند و از اول میسازد؛ ذهنش شکننده و ترد میشود. با هر لرزه کوچکی آدم فرو میریزد و خوب چون یاد گرفته که نباید هیچ بتی را چنان محکم بسازد که از ریختنش باکی نباشد، همواره در ترس از همان لرزه کوچک به سر میبرد.
چرا بگیم بت و تزلزل؟ چرا اصلن بت باید در کار باشه؟ آقا حمید داره توی یه راهروی پر از بت راه میره، اینا رو میشکنه. حالا یه سریش مونده، یه سریش شکسته. ذهن آدم شکننده و ترد نمیشه که. ذهن آدم داره پاکسازی میشه و این پاکسازی ادامه داره. مشکل بنده با این بخش انفعال برادر عزیزم حمید نازنینئه. بنده سوال میکنم که آیا انفعال شما را بیشتر در معرض آزمونهای الهی قرار میدهد و یا عدم آن؟ آیا غیر از این است که اگر در معرض آزمونهای الهی قرار نگیریم، سنجیده نمیشویم؟ آیا غیر از این است که درون کلهی شما فقط شما زندگی میکنید و شما اگر بخواهید قاضی و حاکم و دادستان و مجرم و متهم زندگی خود باشید، دادگاهتان به پشم نمیارزد؟ آیا وقتش نیست؟
نظر من اینه که آدم از کوچکترین اعتقاداتش هم بت میسازه، اما همه بتها به یک اندازه و به محکمی هم نیستن. آقای اختری از کسشرهای آزمون الهی و سنجیده شدن که بگذریم، از میون قاضی و حاکم و دادستان و مجرم و متهمی که اسم بردی فقط قاضی رو اونهم نه به صورت کامل میشه به نویسنده متن نسبت داد. وقتی حرف از «توی جمع فامیل و دوستان، اینجا توی گودر و فیسبوک» میزنه، یعنی «دیگران»
یعنی لذتی بردم از این نوشته ت که نگو و نپرس. آفرین پسر.
آفرین به مبارزه ت. و خسته نباشی
خیلی هم ذات پنداری کردم با بخش اول این نوشته... تا میرسه به اونجا که میگی ترسم از "نفس غلط بودنه" به نظرم خودفریبیه این جمله, سالها اینو برای خودم میگفتم اما نهایتا دیدم واقعا اینطور نیست..این ترس, همون ترس از قضاوت دیگرانه فقط خجالت میکشیدم بهش اذعان کنم..حالا راه حل من چی بود برای رهایی از این ترس؟ حماقت رو زیبا پنداشتم برای خودم.. این نا معادله رو برای خودم حل کردم:"احمق بودن بهتره یا گم بودن؟" ..احمق بودن رو انتخاب کردم...لحظاتی که حس میکنی از یوق قضاوت دیگران اومدی بیرون..شیرین ترین لحظا هاته.
خیلی نزدیک و اشنا بود برام. به جرات میتونم بگم منم اینطور بودم ولی خودمو از نو ساختم، الان دیگه شبیه هیچکدوم از اطرافیانم نیستم:/
الان اینم خز میشه، یکی یکی میان میگن منم مث تو بودم...
کلا وقتی به گذشته نگاه میکنیم از منظق و شکل زندگیمون خندمون میگیره ولی نمیشه رفتار گذشته رو با منظق حال حاضر سنجید.اون موقع با توجه به قدرت ذهنمون رفتار میکردیم الانم هرجور که باشیم بعدا به خودمون گیر میدیم
khosham omad.kash baghie ham ye negahi b khodeshon mikardan
در اینکه اساساً ریدی شک نکن. ولی بدون یه عده توی این دنیا هر لحظه منتظر ریدن تو هستن و با تکه تکه انت عشق بازی می کنن. یه خورده احترام به مخاطب بذار و از هر چی میترسی از ریدن نترس.
آقا اصلاً مگه ریدن جرمه؟!
چه لحن قشنگی انتخاب کردی واسش
ها اینا که گفتی یعنی چه؟
نوع ديدگاه هر كس نسبت به خودش نوع ديدگاهش هست نسبت به بقيه و بالعكس.
و اين كه يك نفر متخصص كسشعر شناسي باشد، همان قدر سواد مي خواهد كه يك نفر مي خواهد نباشد.
من كه اصولن آدم قفل محوري هستم به اين فكر مي كنم كه چند نوشته ي فيبلي ات "اين علف كه مي زني چشمت" با اون يكي، خيلي خوب بود، چرا خوب بود؟ چون خودت حال كردي اول. يعني خودت زخم شدي اول. خودت اول به خودت گفتي آفرين. هر چه قدر همه كه ترسو باشي و ريدمان، اما براي تو هم اتفاق افتاده كه به آينه نگاه كني و سعي كني نخندي و خنده ات بگيرد، به آينه. من يادم مي ره چي مي خواستم بنويسم. ولي به عنوان يه مخاطب خوشحالم بعد از مدت ها نوشتي.
کلن از همون ازل غلط کردن!! یعنی نباس میکردن و می زاییدن...خودمو گفتم...
خوب باشی...
باعرض شرمندگی باید بگم منم همینیم که میگی ینی همین الانم که اینو مینویسم مطمئن نیستم که میخوام بنویسمش یا نه اخرشم نمیفهمم که میخواستم یا نه.
نمیدونم چی میشه که یه ادمی به این وضع دوجار میشه.شاید اگه میدونستم چرا میتونستم کاریش کنم ولی ...
میبینم که دوباره شروع کردی و از خوب جایی هم شروع کردی
ارسال یک نظر