۲۷ مهر ۱۳۹۲

دربار‌ه‌ی لباس کُرکی

روز اول تو پادگان، وقتی دم سوله به صف‌مون کردند که بریم نوبتی استحقاقی‌هامون رو بگیریم، کنار اون لباس خاکی و پوتین و کلاه و حوله، یه دست بولیز و شلوار نسبتاً نرم و یک‌دست سفید هم بهمون دادند، به اسم لباس کُرکی. لباس کُرکی قرار بود لباس خواب‌مون باشه. یه عده که تو اون اضطرار اول صبح، بدو بدوی پوتین پا کردن و تخت آنکادر کردن، نمیخواستند یه وقتی هم برای لباس عوض کردن بسوزونند، بسته‌ی لباس کُرکی رو دست‌نخورده انداختند کف ساک‌هاشون. اما من که در به در یه ذره نرمی تو جو خشک اونجا غزلیات سعدی هم دنبال خودم راه انداخته بودم، از لباس کُرکی نگذشتم.
بعد یه مدت لباس کُرکی در کنار حمام تبدیل شد به تنها چیزی که یه ساعت تو شبانه‌روز حواسم رو از جایی که توش بودم و شرایطی که داشتم پرت می‌کرد. هر روز کنار پونصد نفر دیگه وسط اون بیابون اسلحه به دوش اینور اونور میزدم، رژه میرفتم، پا می‌کوبیدم، بشین پاشو میکردم، اما آموزش که تموم میشد به دقیقه نکشیده حوله به دست تو صف حمام بودم. بعد اگه آب قطع نبود و شانس یارم بود و نوبت بهم میرسید، وقتی موقع خواب لباس خاکی رو در‌می‌آوردم و لباس کُرکی رو می‌پوشیدم، انگار نه انگار من هنوز همون آدمم، این آسایشگاه هنوز وسط همون پادگانه. انگار آدمی می‌شدم که اون بیرون بودم. انگار همه نکبت اونجا موقتا دست از سرم برمی‌داشت. 
تو این یک سال و خرده‌ای که از اون روزها میگذره، تصویر خوبی که از اونجا دارم تصویر آخر هفته‌های پادگانه. آخر هفته‌ها که از مرخصی برمی‌گشتیم، من که تهرانی‌ بودم و راه‌نزدیک محسوب می‌شدم باید غروب جمعه خودم رو معرفی می‌کردم، شهرستانی‌ها قبل از طلوع آفتاب شنبه. جمعه وقتی سربالایی یه ساعته دژبانی تا آسایشگاه رو میومدم بالا، معمولا تو همون فاصله خورشید شروع می‌کرد پایین اومدن. آسمون قرمز میشد. بعد وقتی می‌رسیدم به محوطه آسایشگاه، جایی که همیشه توده‌ی نرینه توش در حال لولیدن بود رو خالی میدیدم. میرفتم توی آسایشگاه، تصویر صد تا تخت خالی شکل هم، بی‌صدا. اسمم رو میدادم به نگهبان آسایشگاه، میرفتم می‌نشستم روی تختم، لباس کُرکی رو می‌پوشیدم، دراز می‌کشیدم. احساس می‌کردم جایی که هستم بیرون این دنیاست. که کسی جایی اون بیرون من رو نمیشناسه. احساس بی قیدی. اینکه اونجا یه تیکه زمین وسط بیابون بود با یه‌ سری برنامه‌ تکراری هر روزه و مقررات و قوانین احمقانه‌ و غیر از این هیچی نبود که بخوای بهش فکر کنی یا درگیرش بشی. این هیچی نبودن، این ساده و سرراست بودن همه‌چی، احساس آرامش بهم میداد. انگار همه نخ‌هایی که وصل‌ام کرده بودند به اون بیرون و آدم‌هاش یهو همه با هم قطع شده باشند.
بعد دیشب که مست و گیج کلید انداختم و اومدم توی خونه‌ی خالی، منگ بودم و ناامن، همه‌ی تنم سرد شده بود و هرچی پتو می‌کشیدم رو خودم گرم نمیشدم، دیدم لباس کُرکیم  رو میخوام. انگار بشه بعد یه سال همون حس رو باهاش بازسازی کنم، گیرم مصنوعی. هرچی کشوهام رو ریختم بیرون پیدا نشد. بعدا یادم افتاد همون بعد سربازی یه جایی تو  جابجایی‌های اثاث‌کشی گم و گور شده بود.



1 نظرات:

ناشناس گفت...

بذار حدس بزنم که پادگان جوادنیای وزارت دفاع بودی...

ارسال یک نظر