۱۳ دی ۱۳۹۲

راحت بخواب، ای گل نیلوفری، بخواب

ماشین رو پارک کردیم کنار بقالی عمو صدیف که هنوز بعد این همه سال عکس‌اش کنار اسم‌اش رو تابلوی مغازه بود. پایین‌تر رو شیشه، آگهی ترحیم پسرش کهنه شده بود و داشت می‌افتاد. عکس توی آگهی از عکس روی تابلو پیرتر بود. فکر کردم چند نسل از عمو صدیف قراره بگذره و اون اسم و عکس همون بالا بمونه. حکایت بقالی احمدآقا تو محله قدیم‌مون که وقتی مرد و حسن پسرش اومد وایساد تو مغازه، هیچ‌کس اراده نکرد که پسره رو  چیزی جز احمدآقا صدا کنه و حسن، اسم باباش رو هم با بقالی به ارث برد. 
رفتیم تو تکیه و کفش‌ها رو درآوردیم. کفشداری رو سپرده بودند به داماد عمو حجت. کفشداری نه اونقد مهمه که متولی داشته باشه نه اونقد بی‌اهمیت که بسپرنش دست بچه‌ها. انتخاب هوشمندانه‌ای کرده بودند. کفش‌ام رو گرفت و یه پلاک چوبی داد بهم که روش با ماژیک آبی نوشته بود ۵۳۵. کنار در، علی‌آقا و آقا غلامرضا ایستاده بودند با یه عده پیرمرد، لابد برادرای زن‌عمو اقدس. تو چند ثانیه از بین همه عبارت‌های ابراز همدردی، "تسلیت میگم" رو انتخاب کردم و دنبال بابا رفتم تو. دست علی‌آقا رو فشار دادم و بالاتنه‌ام رو یه کم به سمتش خم کردم و گفتم "تسلیت میگم". همین فرمول رو برای بقیه صف هم پیاده کردم. بعد همون دست رو گذاشتم رو سینه‌ام و با دست چپم برای صف نشسته‌ها دست تکون دادم و پیش خودم فکر کردم هیشکی به خوبی من این اداها رو بلد نیست.
هنوز درست جاگیر نشده بودیم که یکی با سینی چای اومد سراغ‌مون. به سبک هیئتی از توی مشت‌اش سه تا نعلبکی قل داد رو زمین و استکان‌ها رو کوبید روشون. بعد نوه‌های مرحوم با کاسه‌ی قند و سینی خرما و حلوا پشت‌سرش قطار شدند. من چشمم داشت می‌گشت دنبال سید عیسی که کی میخواد سر برسه و زورکی کف دستم رو پر گلاب کنه که دیدم حسن‌ آقا با گلابدون و قرآن پیداش شد. اخم کرده بود و خودش رو سفت گرفته بود، انگار ابهت مسئولیتی که بهش سپرده بودند گرفته باشدش. بعد فکر کردم نکنه چیزی ازم دیده. دستم رو آوردم جلوی صورتم و لبخند زدم، که یعنی نمی‌خوام. حمید از اونور تکیه بلند شد اومد نشست کنارم. گفتم چشه عموت؟ گفت چه میدونم جو گرفته‌ش فکر کرده سید عیسی‌ست. سید عیسی متولی تکیه، با اون هیکل قرص و محکم‌اش که هیچ با سن و سالش نمی‌خوند و اون ابروهای همیشه اخموی شکل خمینی که هیچ‌وقت خدا هم آدم صداش رو نمی‌شنید بت زندگیم بود، تا پارسال که جلوی دوربین "در استان" زد زیر آواز و آهنگ محلی خوند و اون بی‌استعدادها هم به صداش اکو دادند و افتضاح رو کامل کردند: "توتک بیار خیلی خیلی، از اون حلوای عسلی..." 
بیکار نشسته بودیم و زل زده بودیم به در، رفت و آمد پیرمردها رو تماشا می‌کردیم. پنج سال پیش همین موقع‌ها، اونجا که علی‌آقا و پسر بزرگ‌اش ایستاده بودند، من ایستاده بودم کنار بابام. گفته بودند برای دهاتی‌ها مهمه که خانواده‌ی مرده حسابی عزادار باشند. اگه نه حرف درمیارند برامون. از بین نوه‌ها من چون از همه داغدارتر بودم و بیشتر گریه می‌کردم رفتم تو صف صاحب‌عزاها. پیرمردها دستم رو تو دست‌های زبرشون فشار می‌دادند، با تحسین و حسرت نگاهم می‌کردند. لابد تو دل‌شون می‌گفتند خدا یعنی میشه ما هم یه روز همچین گریه‌کنی داشته باشیم؟ 
مداح ذکر مصیبت میخوند. آبروی اهل دل از خاک پای مادر است، هر چه دارند این جماعت از دعای مادر است. علی‌آقا دستمال زردش رو گرفته بود جلوی چشم‌هاش و شونه‌هاش بالا پایین می‌رفت. غلامرضا همونجور ایستاده بود و دور و بر رو می‌پایید. به حمید گفتم غلامرضا داره کم‌کاری می‌کنه. گفت آره کسی هم گوشی رو نمیده دستش. حرف از دهن‌مون درنیومده بود که مداحه گفت: "من از صاحبین مجلس عذرخواهی می‌کنم که این ذکرها رو می‌خونم. خجالت نکش آقا غلامرضا. شما اینجا گریه نکنی کجا میخوای گریه کنی؟" غلامرضا هم صورت‌اش رو تو دست‌هاش قایم کرد و شونه‌هاش شروع کرد به لرزیدن.
تو  نخ عموم بودم که یه گوشه از تکیه زیر علم داشت چرت میزد که حمید زد رو شونه‌ام و گفت رفیقت اومد. سید عیسی با شال و کلاه سبز با قدم‌های سنگین از در اومد تو، با کسی دست نداد، یک‌راست رفت سراغ حسن‌آقا که کنار آبدارخونه ایستاده بود. گلابدون و قرآن‌ها رو از دستش گرفت. شروع کرد دور تکیه چرخیدن. داشت یاد حسن‌ میداد که این مسئولیتی که انقد استاتیک باهاش برخورد کرده چقدر دینامیکه. آروم آروم داشت دور تکیه میچرخید و با چشم‌های ریزش دنبال طعمه می‌گشت. من که دیدم داره میاد سمت ما، سرم رو انداختم پایین و خودم رو با ریشه‌های فرش مشغول کردم.


0 نظرات:

ارسال یک نظر