هوا تازه تاریک شده بود که آسمون شروع کرد به سر و صدا کردن. نشسته بودم روی تخت و لپتاپ جلوم باز بود. پنجره رو باز کرده بودم چون هوا جوری نبود که کولر لازم باشه. حداقل برای من که تختم زیر پنجره است. همون نسیمی که میزد هم پام رو خنک میکرد و من که عادت نداشتم به خنکی، گوشه ملافه رو انداخته بودم روی پام. یه دقیقه نگذشته بود از سر و صداها که بارون زد. تند نبود آروم هم نبود. از صداش ولی معلوم بود که قطرههاش درشته. چیزی نگذشته بود که بوی خاک بلند شد. از همیشه واضحتر و تندتر. عصر یه نیمچه طوفانی شده بود و یه لایه کلفت گرد و خاک نشونده بود روی شهر. من از بو بلند شدم بیشتر تا از بارون. همونجوری رو زانو رفتم دم پنجره و پرده رو زدم کنار. یکی پشت پنجره روبرویی بود که تا من رو دید پرده رو انداخت و رفت. مردم از چشم تو چشم شدن وحشت دارن. اینستاگرامشون پابلیکه ولی میترسن با همسایه روبرویی چشم تو چشم بشن. یه ذره بو کشیدم و برگشتم سر جام.
از بیکاری خسته بودم. نه از بیکاری، از سردرگمی. فکر کردم بیست و شش سالم شده ولی نمیدونم میخوام چیکار کنم. مردم تو این سن دیگه راهشون رو پیدا کردند و دارن حاشیههاش رو درختکاری میکنن ولی من سر هر راهی وایمیسم یه نگاهی به اول و آخرش میکنم و میگم نچ. فکر میکنم حالا این کار رو هم بکنم ضرری نداره ولی از توش که میام بیرون یه دلزدگیای باقی میذاره که ترسم رو از قبل بیشتر میکنه. چی شد که اینجوری شد؟ تو مغزم هی میرم عقب و دنبال اون نقطهای که گم شدنم شروع شد میگردم. اما گم شدن که اینجوری نیست. آدم میره و میره و یهو به خودش میاد و میفهمه گم شده. نقطهی آغازی نیست. یادم میاد بچه که بودم مامانم دوست داشت آخوند بشم. خوابم رو دیده بود با لباس طلبگی. بابام دوست داشت مثل خودش بشم. بابام دوست داره همه مثل خودش بشن. اگه مثل بابام میشدم الان تو دولت بودم. یه ۴۰۵ بژ داشتم. پدرزنم هم تو دولت بود. زنم ولی جایی نبود. تو خونه بود. اگه راه بابام رو میرفتم شاید مجری سمت خدا میشدم. مینشستم جای نجمالدین شریعتی. چون ما خانوادگی سر و زبونمون خوبه و ادای نایس بودن خوب درمیاریم. شاید شاعر اهل بیت میشدم چون طبعم لطیفه. چی شد که اینجوری شد؟
داشتم این فکرها رو میکردم که صدای زن همسایه خونه پشتی اومد. تلفن رو برداشته بود اومده بود تو حیاط و داشت با یه نرگس نامی حرف میزد. نرگس تو این سفر آخر هفتهای که رفته بودند شمال خیلی خورده بود و همسایه احساس وظیفه میکرد که جلوش رو بگیره. اینجوری شروع کرد: "چه هوای خوبیه نرگس. بارون اومده. یه بوی خاک خوبی هم بلند شده. جات خالی... ببین نرگس. یه چیزی رو باید دوستانه بهت بگم...مم. ببین... اون مدلی که تو خوردی تو این چند روز، خیلی زیاد بود به نظرم. یه جور خوردن عصبی بود..." بیچاره نرگس چه حالی بود اونور. البته خجالت نداره. خود همسایه هم این شرایط رو قبلا تجربه کرده بود. تعریف کرد وقتی رسیده بوده به ۸۲ و ۸۳، وقتی رسیده به اون نقطهای که فکر کرده دیگه آخر خطه و نمیشه درستش کرد، شروع کرده به خوردن. تا مرز انفجار. نرگس طفلی از اونور داشت حاشا میکرد. چیچیجون دیگه اینجورام نبوده. ولی همسایه بیوجدان همه لقمههاش رو شمرده بود: "ببین ما جمعه اون صبحانهی مفصل رو خوردیم. تو کره هم خوردی. هیچکس دیگه کره نخورد. یک ساعت بعدش تو بستنی خوردی. یک ساعت بعدش بیسکوییت خوردی. و اون جوری که تو میخوردی... جور بدی میخوردی. انگار داشتی با لگد... با لگد همه برنامههات رو واسه لاغر شدن پرتاب میکردی... میشنوی نرگس؟ با منی؟"
چی شد که اینجوری شد؟ چهار سال رفتم دانشگاه درسی که دوست نداشتم خوندم بعد هم دو سال سربازی و این وسط انگار هیچ اتفاق دیگهای نیفتاده. اینجوری که میشه آدم باید چیکار کنه؟ باید اولین و دمدستترین راه رو پیدا کنی و زوم کنی روش. اما آدم مگه چند بار زندگی میکنه؟ حیف نیست بیفتی تو یه راهی که هیچ شبیه خودت نیست و چشم باز کنی ببینی عمر رفت و خودت رو دوست نداری؟ اما واسه از صفر شروع کردن هم دیره. مردم میخندن به آدم. فکر کردم کاش میشد برگشت به عقب. به نقطهی صفر. یاد اون کتابه افتادم. گفته بود تو یونان باستان وقتی یکی گم میشد و تو جامعه جا میافتاد که مرده، وقتی پیدا میشد باید دوباره مراسم به دنیا اومدن براش اجرا میکردند وگرنه حق نداشت برگرده تو دنیای زندهها. باید یک شبانهروز چمباتمه میزد تو یه سطل آب و روغن، شکل جنین. بعد میآوردنش بیرون و از لای پای یه زن ردش میکردن. بعد میشستنش و میپیچیدنش لای یه پارچه تمیز و به همه نشونش میدادند. از نو زنده شد. دنیا اومد.
همسایه داشت با نرگس اتمام حجت میکرد: "نرگس من واقعا نمیدونم دیگه چی باید به تو بگم. واقعا دیگه هیچ آفِری برات ندارم. فقط امیدوارم..." یهو یه همسایه بیذوق که از مکالمه خسته شده بود کلهش رو از پنجره برد بیرون و گفت هیس. همسایه صداش رو آورد پایین "نمیدونم... یکی از این همسایهها انگار گفت هیس..." دیگه صداش بهم نمیرسید. فکر کردم چه تنها شد نرگس. گوشی دست زنک بود ولی تو این موقعیت سه نفره من تو دلم تو تیم اون بودم. الان که دیگه منم نیستم ببین چجوری تو دل نرگس رو خالی میکنه. فکر کردم حرفهاشون که تموم شه نرگس چیکار میکنه. میره میشینه رو نزدیکترین صندلی، دستش رو میزنه زیر چونهش، زل میزنه به دیوار. لابد شام نمیخوره. دل و دماغ چایی گذاشتنم نداره. با چه فکرهایی میخوابه؟ همینجور طاقباز میافته تو جا زل میزنه به سقف. فردا که بیدار میشه با چه حالی تو آینه به خودش نگاه میکنه؟ نگاه میکنه تو آینه با خودش میگه یه روز تازه شروع شد و من هنوز چاقم. کلهم داغ کرد. سرم رو بردم از پنجره بیرون، داد زدم "نترس نرگس. من هنوز برات آفِر دارم. بیا بریم تو سطل آب و روغن."
5 نظرات:
این وبلاگ قبلا مال م.رسولی بود؟
این نوشته رو خیلی دوست داشتم. از خیلی نوشته های دیگه بیشتر به حال و هوام نزدیک بود. با یه تفاوت. من 34 سلامه و تو 26 سالته. 8 سال تفاوت سنی کمی نیست برای اینهمه نزدیکی!
بازم بنویس از حس هات. از فیدلی میخونمت. گاهی که به این قشنگی بنویسی مجبورم هلک و هلک بکوبم بیام برات کامنت هم بذارم دیگه.
:)
من بیست و نه سالمه و نمی دونم می خواهم چیکار کنم . تازه چهار سال توی دانشگاه همون کوفتی رو خوندم که دلم می خواسته . گفتنش چیزی رو عوض نمی کنه . صرفا گفتم که بگم منم تو تیم تو ام . هر چند من آفری برات ندارم . صرفا تو تیمتم .
خوب و صمیمی. دمت گرم. راه زندگی کردن رو انتخاب کن.
کم می نویسی چرا؟
خب اینکه از صفر شروع کنی خیلی غمگینه اما حداقل شروع کن، یه روز به خودت میای و میبینی جای بیست و شش سل سی و شش سالته و عمرت رو با تعارف برای از صفر شروع کردن هدر کردی و هیچوقت هم شروع نکردی. حرف دیگران رو هم بی خیال، همه ی ما رفتیم و یه رشته ای رو خوندیم که توش قبول شده بودیم، نه میدونستیم قراره بعدش چی بشه و نه حتی اگر میدونستیم تضمینی بود. بعد هم انگار یه دوره ی ده ساله این وسط گم شده، من که خودم حس میکنم از بیست سالگی تا بیست و هشت نه سالگیم انگار ریموو شده، هیچی ازش یادم نیست، یه کاغذ خالی و بی خط.
ارسال یک نظر