خيلي سال پيش، وقتي ما پنج شش سالمان بيشتر نبود،بابا يك دوستي داشت توي شمال كه ما با اينها خيلي معاشرت داشتيم. اگر گذر آنها ميفتاد به تهران ميآمدند خانه ما اتراق ميكردند ، اگر ما شمال ميرفتيم مهمان آنها بوديم.
يك خانهاي داشتند كه خيلي بزرگ نبود، ولي جذاب بود براي من. از در باغ كه وارد ميشدي دو طرفات كلي درخت بود، بعد مقابلات عمارت بود كه بايد از چند تا پله بالا ميرفتي بعد وارد ميشدي. كنار عمارت، انبار بود كه هيزم برميداشتيم براي شومينه... درِ اتاقِ مهمان كشويي بود...خيلي بيربط براي من جالب بود.
بعد سه تا دختر داشت اين آقا، كه دوتاشان بزرگتر از ما بودند پنج شش سال، يكي كوچكتر بود كه خيلي لوس و نُنر بود و اينها اصرار داشتند كه من دامادشان باشم از طريق اين، كه من پس ميزدم و روي اين را هم نداشتم كه اعتراف كنم بزرگه را ميخواهم. بزرگه مهربان بود، و چهرهاش سرد بود و من انگار از همان موقع چهرههاي سرد را دوست داشتم.
بعد يادم هست يك گوشه ديگر باغ، خانه پدربزرگ و مادربزرگ ماجرا بود و بخش ترسناك قضيه. چون پدربزرگ آنطور كه بچهها ميگفتند خيلي بداخلاق بود. مادربزرگه هم يك دانه پيرزن كه من فارسياش را نميفهميدم، كه همين كافي بود براي ترسيدن.
اينكه بعدها اينها زمينهايشان را فروختند و خيلي پولدار شدند و رابطهشان همينجور كم شد با ما، تا حالا كه يك ذرهاي هنوز تهش مانده و خانهشان هم شده درمانگاه، خيلي مهم نيست. مهم اينجاست كه آن خانه و زندگي تا سالها براي منِ كودك، معيار بود. تا سالها وقتي ميرفتيم شمال چشمم دنبال يك خانه بود دور و بر ويلايمان كه پيرها آنجا باشند مثلاً. ميگشتم دنبال جاي هيزمها. ميگشتم دنبال آن يك اتاقي كه درش حتماً بايد كشويي باشد. چون توي خانهي آن آقا بچهها بياجازه دمپايي من را ميپوشيدند ميرفتند، هرجا سفر ميرفتيم نگران بودم كه الان يك نفر دمپايي من را پوشيده رفته.
بعد كنار همه اينها، صداي غييييژ درِ اتاقِ دخترها هم بود. اتاق دخترها كنار اتاق مهمان بود. هر صبح كه يكيشان بيدار ميشد و در را باز ميكرد، در يك غييييژ ملايمي ميكرد كه اصلاً گوشخراش نبود. شبيه سلام صبح بخير بود بيشتر تا صداي ناله . ولي سلام صبح بخير با غُر، با خميازه. كه مثلاً "الان چه وقت بيدار شدنه آخه؟"
من اين صدا را دوست داشتم. و چون آن خانه شلوغ بود و شنيدن آن صدا توي سكوت مطلق فقط همان يك بار در روز پيش ميآمد، يك چيز شخصي شده بود براي من. چون فقط من بودم كه بدخواب بودم و از صبح خيلي زود بيدار و آن صدا را ميشنيدم.
خلاصه اين هم كنار ويژگيهاي ديگر آن خانه شد معيار براي من. كه هر جا ميرفتيم نگاه ميكردم ببينم دري هست كه آن صدا را بدهد يا نه. بودند درهايي كه خراب بودند، نياز به روغنكاري داشتند. صدايشان گوشخراش بود... شكل آن صدا نبود
همه اينها را گفتم كه برسم به اينجا، كه همين يك ساعت پيش، پدرمان بيدار شدند براي انجام شعائر، درِ اتاق برادر را باز كردند كه صدايشان كنند، عين همان صدا از در بلند شد. عينِ عين همان صدا. بعد مايي كه هيچوقت رابطهي صميمانهاي با نوستالژي نداشتهايم، در لحظه، چنان غرق شديم توي خاطراتمان، چنان لبخند پت و پهني نشست روي صورتمان كه يكهو سرمان فرو رفت توي بالش، اشكمان غلتيد روي گونه، و ايني شديم كه اول صبحي پا شده آمده اينجا دارد اينها را مينويسد و هنوز قد يك صبح تا شب روي صورتش لبخند دارد.
يك خانهاي داشتند كه خيلي بزرگ نبود، ولي جذاب بود براي من. از در باغ كه وارد ميشدي دو طرفات كلي درخت بود، بعد مقابلات عمارت بود كه بايد از چند تا پله بالا ميرفتي بعد وارد ميشدي. كنار عمارت، انبار بود كه هيزم برميداشتيم براي شومينه... درِ اتاقِ مهمان كشويي بود...خيلي بيربط براي من جالب بود.
بعد سه تا دختر داشت اين آقا، كه دوتاشان بزرگتر از ما بودند پنج شش سال، يكي كوچكتر بود كه خيلي لوس و نُنر بود و اينها اصرار داشتند كه من دامادشان باشم از طريق اين، كه من پس ميزدم و روي اين را هم نداشتم كه اعتراف كنم بزرگه را ميخواهم. بزرگه مهربان بود، و چهرهاش سرد بود و من انگار از همان موقع چهرههاي سرد را دوست داشتم.
بعد يادم هست يك گوشه ديگر باغ، خانه پدربزرگ و مادربزرگ ماجرا بود و بخش ترسناك قضيه. چون پدربزرگ آنطور كه بچهها ميگفتند خيلي بداخلاق بود. مادربزرگه هم يك دانه پيرزن كه من فارسياش را نميفهميدم، كه همين كافي بود براي ترسيدن.
اينكه بعدها اينها زمينهايشان را فروختند و خيلي پولدار شدند و رابطهشان همينجور كم شد با ما، تا حالا كه يك ذرهاي هنوز تهش مانده و خانهشان هم شده درمانگاه، خيلي مهم نيست. مهم اينجاست كه آن خانه و زندگي تا سالها براي منِ كودك، معيار بود. تا سالها وقتي ميرفتيم شمال چشمم دنبال يك خانه بود دور و بر ويلايمان كه پيرها آنجا باشند مثلاً. ميگشتم دنبال جاي هيزمها. ميگشتم دنبال آن يك اتاقي كه درش حتماً بايد كشويي باشد. چون توي خانهي آن آقا بچهها بياجازه دمپايي من را ميپوشيدند ميرفتند، هرجا سفر ميرفتيم نگران بودم كه الان يك نفر دمپايي من را پوشيده رفته.
بعد كنار همه اينها، صداي غييييژ درِ اتاقِ دخترها هم بود. اتاق دخترها كنار اتاق مهمان بود. هر صبح كه يكيشان بيدار ميشد و در را باز ميكرد، در يك غييييژ ملايمي ميكرد كه اصلاً گوشخراش نبود. شبيه سلام صبح بخير بود بيشتر تا صداي ناله . ولي سلام صبح بخير با غُر، با خميازه. كه مثلاً "الان چه وقت بيدار شدنه آخه؟"
من اين صدا را دوست داشتم. و چون آن خانه شلوغ بود و شنيدن آن صدا توي سكوت مطلق فقط همان يك بار در روز پيش ميآمد، يك چيز شخصي شده بود براي من. چون فقط من بودم كه بدخواب بودم و از صبح خيلي زود بيدار و آن صدا را ميشنيدم.
خلاصه اين هم كنار ويژگيهاي ديگر آن خانه شد معيار براي من. كه هر جا ميرفتيم نگاه ميكردم ببينم دري هست كه آن صدا را بدهد يا نه. بودند درهايي كه خراب بودند، نياز به روغنكاري داشتند. صدايشان گوشخراش بود... شكل آن صدا نبود
همه اينها را گفتم كه برسم به اينجا، كه همين يك ساعت پيش، پدرمان بيدار شدند براي انجام شعائر، درِ اتاق برادر را باز كردند كه صدايشان كنند، عين همان صدا از در بلند شد. عينِ عين همان صدا. بعد مايي كه هيچوقت رابطهي صميمانهاي با نوستالژي نداشتهايم، در لحظه، چنان غرق شديم توي خاطراتمان، چنان لبخند پت و پهني نشست روي صورتمان كه يكهو سرمان فرو رفت توي بالش، اشكمان غلتيد روي گونه، و ايني شديم كه اول صبحي پا شده آمده اينجا دارد اينها را مينويسد و هنوز قد يك صبح تا شب روي صورتش لبخند دارد.
1 نظرات:
ماشالله
ارسال یک نظر