ديروز رفتيم "تهران انار ندارد" مسعود بخشي. يك مستند است راجع به تهران. جشنواره دو سه سال پيش ملت استقبال كرده بودند. صداي نامجو را هم اولين بار خيليها توي تيتراژ پاياني همين فيلم شنيدند. فيلم خندهداري بود. چند تا تصنيف قديمي داشت كه نشسته بود روي يك سري تصوير، كه به هم ميآمد و خندهدار بود. چند تا تصوير خوب هم از تهران داشت كه ياد بعضيها ميانداخت تهران هم ميتواند زيبا باشد. اما فيلم انسجام نداشت. چيزي نبود كه بگوييم اينها حول يك هستهاي شكل گرفته و يك حرفي دارد. وابسته بود به خنداندن مردم. هر جا از خنداندن غافل ميشد، جاذبهاي نداشت براي همراه كردن مخاطب. چه عام چه خاص. در نتيجه بعد از فيلم [صداي جيرجيرك] بوديم. فربد گفت كپيبرداري دستچندمي از فلان فيلم كامران شيردل است. شايد هم بيچاره خواسته عرض ادبي، چيزي كرده باشد. ملت اما راضي بودند. اساسن ملت از مستند و فيلم كوتاه انتظار چنداني ندارد. عادت ندارند مستند ببينند و سرگرم هم بشوند. روي همين حساب اين فيلم با همه لكنتاش راضيشان كرد. بعد نگاه قوميتگرايانه هم كه داشته باشيم باز همه راضي بودند. ما به "ديجرجون" جعفر خنديديم و همشهريهاي جعفر به هزار چيز مسخرهي تهرانيهاي ديروز و امروز. كسي از كسي دلخور نشد و دل همه با هم خنك شد.
بعد از سينما آزادي تا هفتتير راه رفتيم. آگاهان ميدانند بنده همين چند روز پيش از ناحيه شرمگاهي مورد عمل جراحي قرار گرفتم، اما دليل نميشود. تمام طول مسير فربد يكريز داشت يك بابايي را تحليل ميكرد. من فربد را دوست دارم. من عاشق تحليلهاي فربد هستم و توي كل مسير با اينكه فربد فكر ميكرد در سكوت من فحش مادر خوابيده، اينطور نبود. چيزي بود شامل تحسين و وحشت. تحسين از اين نظر كه چقدر يك آدم ميتواند ريزريز حركات ديگران را رصد كند و توي طرف بكاود و قدمهايش را سنجيده بردارد، و وحشت از اينكه چقدر ما با همه سادگي و بيخيالي ميتوانيم سوژه باشيم براي او و زير ذرهبين باشيم و هر حركت كوجكمان مورد قضاوت باشد.
بعد فربد رفت و ما با دانيال رفتيم جشن يك جاي دور رفتن لپتاپش را گرفتيم و من اصلن سعي نكردم كه آن سويهي كثيف وجودم را كه از داغان شدن لپتاپ داني، به سبب به كرسي نشستن حرفم راضي بود پنهان كنم. به هر حال همه بايد بفهمند وقتي من يك حرفي ميزنم در هر زمينهاي، روي هوا نيست و اگر به حرفم گوش نكنند ضرر ميكنند. حتي اگر داني باشد و لپتاپ داني و سيصد و خردهاي گيگ هارد، كه به فنا ميرود.
از نكات جالب مسير برگشت به خانه ميتوان به آن آقاي مسن خوشخندهي هوموسكشوال اشاره كرد كه توي مترو كنارم نشسته بود و با آن لحن خدا، شلوغيهاي هجده تير و گرد و خاك هوا و امامهاي چالشده توي عراق را به هم ربط ميداد و هر هر ميخنديديم.
تمام شد.
پينوشت:
من فكر ميكنم يك چيزهايي به گا ميرود و ديگر درست كردناش از دست ما خارج است. نه كه فقط خارج باشد. شايد خيلي هم داخل باشد، اما ديگر فكر درست كردن و دوباره سر پا شدناش را نميشود كرد. بسكه خستهاي. بسكه بي سر و صدا جانات را درآورده آن چيز. شايد ايراد از ما آدمهاي غيركولي باشد. انقدر توي خودمان لال مينشينيم همهچيز را بالا پايين ميكنيم، تك و تنها به گا ميرويم و اصرار نداريم به نمايش دردمان، وقتي يك جا ميبُريم و ميكشيم كنار همه انتظار يك چيز فوقالعاده دارند. باورشان نميشود كه همين باشد. كه به آن نقطه رسيده باشيم. اما حقيقتش اين است كه رسيدهايم. به نظر شما ناگهاني ميآيد اما زماناش رابراي ما طي كرده.
حالا اينكه من ميآيم اينجا اين همه رودهدرازي ميكنم و اين همه "با من نبودنت" را، با "ماي من" نبودنات را توي چشمات فرو ميكنم، نه ميخواهم فاكت بدهم به تو، نه ميخواهم كنايه بزنم، نه ميخواهم لجات را دربياورم. چيزي كه هست اين است. قرار است اين باشد. چيزي نيست كه بخواهيم "صداش را در نياوريم". قرار نيست "هواي هم را داشته باشيم"
هماين.
بعد از سينما آزادي تا هفتتير راه رفتيم. آگاهان ميدانند بنده همين چند روز پيش از ناحيه شرمگاهي مورد عمل جراحي قرار گرفتم، اما دليل نميشود. تمام طول مسير فربد يكريز داشت يك بابايي را تحليل ميكرد. من فربد را دوست دارم. من عاشق تحليلهاي فربد هستم و توي كل مسير با اينكه فربد فكر ميكرد در سكوت من فحش مادر خوابيده، اينطور نبود. چيزي بود شامل تحسين و وحشت. تحسين از اين نظر كه چقدر يك آدم ميتواند ريزريز حركات ديگران را رصد كند و توي طرف بكاود و قدمهايش را سنجيده بردارد، و وحشت از اينكه چقدر ما با همه سادگي و بيخيالي ميتوانيم سوژه باشيم براي او و زير ذرهبين باشيم و هر حركت كوجكمان مورد قضاوت باشد.
بعد فربد رفت و ما با دانيال رفتيم جشن يك جاي دور رفتن لپتاپش را گرفتيم و من اصلن سعي نكردم كه آن سويهي كثيف وجودم را كه از داغان شدن لپتاپ داني، به سبب به كرسي نشستن حرفم راضي بود پنهان كنم. به هر حال همه بايد بفهمند وقتي من يك حرفي ميزنم در هر زمينهاي، روي هوا نيست و اگر به حرفم گوش نكنند ضرر ميكنند. حتي اگر داني باشد و لپتاپ داني و سيصد و خردهاي گيگ هارد، كه به فنا ميرود.
از نكات جالب مسير برگشت به خانه ميتوان به آن آقاي مسن خوشخندهي هوموسكشوال اشاره كرد كه توي مترو كنارم نشسته بود و با آن لحن خدا، شلوغيهاي هجده تير و گرد و خاك هوا و امامهاي چالشده توي عراق را به هم ربط ميداد و هر هر ميخنديديم.
تمام شد.
پينوشت:
من فكر ميكنم يك چيزهايي به گا ميرود و ديگر درست كردناش از دست ما خارج است. نه كه فقط خارج باشد. شايد خيلي هم داخل باشد، اما ديگر فكر درست كردن و دوباره سر پا شدناش را نميشود كرد. بسكه خستهاي. بسكه بي سر و صدا جانات را درآورده آن چيز. شايد ايراد از ما آدمهاي غيركولي باشد. انقدر توي خودمان لال مينشينيم همهچيز را بالا پايين ميكنيم، تك و تنها به گا ميرويم و اصرار نداريم به نمايش دردمان، وقتي يك جا ميبُريم و ميكشيم كنار همه انتظار يك چيز فوقالعاده دارند. باورشان نميشود كه همين باشد. كه به آن نقطه رسيده باشيم. اما حقيقتش اين است كه رسيدهايم. به نظر شما ناگهاني ميآيد اما زماناش رابراي ما طي كرده.
حالا اينكه من ميآيم اينجا اين همه رودهدرازي ميكنم و اين همه "با من نبودنت" را، با "ماي من" نبودنات را توي چشمات فرو ميكنم، نه ميخواهم فاكت بدهم به تو، نه ميخواهم كنايه بزنم، نه ميخواهم لجات را دربياورم. چيزي كه هست اين است. قرار است اين باشد. چيزي نيست كه بخواهيم "صداش را در نياوريم". قرار نيست "هواي هم را داشته باشيم"
هماين.
2 نظرات:
اگر روی صحبتت با من بود باید بگم ( خیلی آروم و غیر تحاجمی و منطقی ) اشکالی نداره، اگر هم چیزی گفتم منظورم این نبوده که اشکالی داره، فقط فکر نمی کردم همه چیز تا این حد بحرانی شده، بهتر بود صریح تر میگفتی و عمل میکردی، وقتی به "آن نقطه" رسیدی، حالا هم نه من چیزی از تو طلبکارم نه ناراحتی و عصبانیت و از این چیزا توی ذهنم هست نه توقعی دارم، روز های خیلی خیلی خوبی با تو داشتم که به این سادگی چیزی خاطره اش رو پاک نمیکنه، برای من، اگر هم حرفی زدم یا اینکه نفهمیدم به ته خط رسیده این جریان فقط به خاطر این بود که فکر کردم اون خاطره اینقدر قوی هست که از پس شستن این گند و بر بیاد، که نبود و خب نبود، تنها چیزی که می مونه این حجم از قضاوته که توی همین چند خط نوشته ات هست و خیلی بی معنی و بی منطق من رو تحقیر میکنه و از یه جایگاه بالا صادر شده و ... که البته لازم هم نیست درموردش بحثی کنیم، اگر روی صحبتت با من نبود هم که هیچ، و به هر حال خوش باشی،
بعد از خوندن نظرتون در مورد " تهران انار ندارد" کنجکاو شدم ببینم نظرتون در مورد سینمای کیارستمی چیه؟ آیا فیلمی از کیارستمی هست که خیلی دوستش داشته باشین یا براتون جالب باشه؟ میدونم ربطی به این مطلب نداره ولی همین جوری برام جالب بود ببینم نظرتون چیه؟
ارسال يک نظر