تابستان مزخرف دارد میرود و پاییزی دارد میآید که از الان یک قیافهای به خودش گرفته انگار بهار است. حالا ما یک عمر جماعت را مسخره کردیم بابت "سلام بهار" گفتن و "زمستون مبارک" و غیره، ولی الان که ساعت دو و نیم شب است و باران میبارد و ما ایستادهایم توی تراس اتاقمان و هی نفس عمیق میکشیم و از خیس شدنمان راضی هستیم، به شدت فاز "سلام پاییز" را درک میکنیم. و عرض میکنیم بله دانی جان آن حمید که هر چیز از آسمان میبارید توی خانه بند نمیشد میرفت زیرش میایستاد هنوز اینجاست و این روحیه همچنان در ما جاری است.
بعد پیش پای باران داشتیم آلبوم آخر میوز را گوش میکردیم. خب ما هیچوقت اینها را دوست نداشتیم اما این آلبوم آخربسیار مقبول افتاد. یعنی اینطور نبوده که اینها یازده تا ترک پر کرده باشند به زور گذاشته باشند کنار هم. آلبوم به معنای واقعی کلمه آلبوم است و اینها انگار خیلی با سواد شدهاند توی این مدت.
بعد پیش پای باران داشتیم آلبوم آخر میوز را گوش میکردیم. خب ما هیچوقت اینها را دوست نداشتیم اما این آلبوم آخربسیار مقبول افتاد. یعنی اینطور نبوده که اینها یازده تا ترک پر کرده باشند به زور گذاشته باشند کنار هم. آلبوم به معنای واقعی کلمه آلبوم است و اینها انگار خیلی با سواد شدهاند توی این مدت.
بعد دو سه شبی هست که همسایه روبرویی پردههایشان را باز کردهاند که بشویند. خانه اینها هم که سرتاسر پنجرهست. بعد من هر بار از در اتاق میآیم تو، چشمم میافتد به زندگی اینها که هر کدام یک کاری میکند. دو نفرشان نشستهاند توی آشپزخانه چای میخورند حرف میزنند، یکیشان نشسته پای تلویزیون کانال بالا پایین میکند، یکی دیگر پای تلفن... همینجور زندگی جلوی چشم آدم جریان دارد. بعد من خوشم آمد گفتم اگر کسی هم هست آنطرف که مثل خودم از تماشای اینطور منظرهها ذوق میکند، چرا دریغ کنیم؟ الان دو شب است پرده اتاقم را نمیکشم. شما هم نکشید. پرده اصلن خوب نیست. پرده تابو است. از هر لحاظ.
بعد اینکه من همیشه یک اخلاقی داشتهام که دوست داشتم همهچیز تحت کنترلم باشد. حداقل پنجاه بعلاوه یک دانه اختیارات دست خودم باشد. رفتار آدمها با من، رفتار آدمها در حضور من و ... بعد هر جا حس کردم غیر این شده، یا ممکن است غیر این شود، وارد نشدم. قطع کردم. اینکه مثلن خانه کسی نمیروم هم روی همین حساب است. فکر میکنم توی چهاردیواری طرف من هیچ اختیاری ندارم. این یک اخلاق تخمی. بعد اینکه همیشه این حق را برای خودم قائل بودم که هر جا احساس کردم حس خوبی ندارم به چیزی، چیزی اذیتم میکند، بدون توضیح دادن یا توضیح خواستن ول کنم بروم. خب این یک اخلاق تخمی دیگر. من به عن بودنم واقفم و هیچوقت فکر نکردم همینجوری که هستم خیلی باحالم و لایفاستایل من اینست. توی این یک سال این دو تا اخلاق خیلیها را از من رنجانده و به خیلی از روابطم گند زده. من از همه عذر میخواهم و میخواهم بدانید اینطور نمیماند و سیستم در حال اصلاح است.
بعد آخر: یک کسانی میآیند توی زندگی آدم خیلی چیزها را عوض میکنند. آدم ازشان شخصیت میگیرد. آدم هر بار به خودش فکر میکند در واقع دارد به خودش با آن آدم فکر میکند. به خودش که آن آدم را دارد. به خودش که آن آدم دوستش دارد. به خودش که آن آدم فکر میکند خوب است. کنارش که میایستد قد میکشد. با او بودنش را میخواهد توی چشم همه فرو کند. یک همچین حسی هست و من آن را تجربه کردهام فارغ از نوع رابطه و قد و اندازهاش. اینها را گفتم که بدانید توی این معاشرتهای دو نفرهمان اگر گاهی ساکت میشوم و میروم توی خودم، عزای این خلا ای که قرار است دیر یا زود یقهام را بگیرد توی دلم پیشپیش گرفتهام.
به کوری چشم بدخواهان: هماین.
1 نظرات:
از تو صندوق در می یارم اینا رو. خاکشونو می گیرم نگاه می کنم.
ارسال يک نظر