پدربزرگ مرحومم که نور به قبرش ببارد یک اخلاق خوبی داشت که هیچوقت شوخی حساب شده و فکر شده نمیکرد. یکهو یکچیزی تحت عنوان شوخی به ذهنش میرسید و در لحظه اجرا میکرد. در نتیجه همیشه شوخیهایش خرکی و غیرمنتظره بود. روش کار هم به این صورت بود که یکهو برمیگشت سمت فرد شوخیشونده، در نزدیکترین فاصله با صورتش ترمز میکرد، چشمهایش را از حدقه میکرد بیرون، و آن چیزی که قرار بود بامزه باشد را به زبان میآورد. بعد چون دماغش خیلی بزرگ بود و چشمهایش یک جور خاصی بود آدم بیشتر خوف میکرد تا خنده، ولی خب جالب هم بود. حالا ما دو سه شب پیش رفتیم سر بزنیم به مادربزرگ، هر کسی سرش به کار خودش بود، ما هم داشتیم با پسرعمه دو تایی مسخرگی میکردیم که یکهو برگشت همان مدلی که بابابزرگ شوخی میکرد، با همان قیافه، حالت چشمها، لحن... عین همان را اجرا کرد. کاملن ناخودآگاه. بعد من نگاهش کردم خودش دوزاریش افتاد. اصلن هیچ حرفی رد و بدل نشد. من زل زده بودم توی چشمهایش و همینجور میدیدم که انگار او هم دارد مثل من توی مغزش همه خاطرات بابابزرگ را زنده میکند. همه خاطرات مربوط به روزهای سلامتش که مینشست لب پله قرآن میخواند کار به کار کسی نداشت، خاطره آخرین بگو بخندهایش پای سفره هفتسین، کنار دریا، تا همین روزهای آخرش که سرطان داشت تمامش میکرد، خشک شده بود باید آب میخورد، اسمارتیس خریده بودیم میگفتیم اینها داروئه، باید با آب بخوری. میخورد با اکراه. میگفتیم بدمزهس؟ میگفت آره...بعد یک لبخندی نشست روی لبهایمان چشمهایمان خیس شد سرمان را انداختیم پایین ساکت شدیم. ما دو تا دلقک توی آن چند لحظه دلتنگترین آدمهای دنیا بودیم و توی آن اتاق شلوغ هیچکس حواسش نبود.
5 نظرات:
چه کامنتدونی دنج و بجایی
جای پات اینجا بهم آرامش میده
www.jersomina.blogfa.com
سلام آپم یه سر به من بزن.
هي بيام اينجا كه ببينم يه چيزي نوشته باشي خوشال بشم هي مي يام مي بينم ننوشتي ناراحت مي شم. خب نكن ديگه
هر وقت نوشتم خودم میام وبنازت میگم با یه پست جدید آپم، به کلبه کوچیکم سر بزن
ارسال یک نظر