جمعه شب ساعت ۲۱، اصغر بصیری پیشکسوت کشتی مهمان رادیو پیام بود.
چند ساعت قبل از شروع برنامه تلفناش را برداشت، به آن چند نفر فامیل و دوستی که برایاش مانده بود زنگ زد، احوالپرسی کرد، جریان مصاحبهش را به اطلاعشان رساند، خودش را بیتفاوت نشان داد، بگو بخند کرد و خداحافظ.
همان شب، خانه خواهر کوچکترش، سفره افطار بود. برادر خواهرها، برادرزادهها و خواهرزادهها، همه جمع بودند. هوا گرم بود. مردها دکمههای بالا را باز کرده بودند، زنها گره روسریها را شل.
طرف زنها سر و صدا و غلغله، طرف مردها چنان سکوتی بود که کسی به یکهتازی امیر حضرتی اعتراضی نمیکرد. حضرتی که در این قحطالرجال برای خود جایگاهی دست و پا کرده بود، بحث خدمت سربازی را راه انداخته همانطور که از او انتظار میرفت یکنفس خالیبندی میکرد. میگفت که در جبهه در حالی که همه همرزماناش از ترس مرگ و سختی شرایط گریه میکردند، او عشق میکرده که میجنگیده و این روحیهاش تعجب همه فرماندهها و رزمندگان را برمیانگیخته.
همین طور که امیر حضرتی خالی میبست و حضار ناامید از آرام شدناش گوش خود را برای یک ساعت دیگر شارژ میکردند، حشمت خانم، عمه همسر امیر حضرتی، که حضور او در مهمانی را فراموش کرده بود، با حجاب نامناسب وارد اتاق شد. مجتبی که دید مادرزنش از خجالت حضرتی برای اصلاح وضع حجابش به تقلا افتاده با صدای بلند گفت "راحت باش حاج خانوم. امیر خان خواجهست." جمع لال شد. امیرخان هم.
راس ساعت ۲۱، کاظم رادیو را روشن کرد و رفت روی موج رادیو پیام. مجری برنامه با آقای بصیری سلام و احوالپرسی کرد و پرسید اهل کجاست. گفت پدر و مادرش دماوندی هستند و خودش بچه دروازه دولاب است. چطور شد که شما وارد کشتی شدید؟ اولین بار داداش حسنام من رو با کشتی آشنا کرد...
حسن که تا آن لحظه، تنها یک گوشه روی مبل نشسته بود و همه به چشم پدرزن امیر حضرتی نگاهش میکردند، یکهو چشمهایش از خوشی برق زد. خودش را روی مبل جابجا کرد. چینی روی پیشانیاش انداخت، رو کرد به نگارنده و گفت:
"راس میگه. من بردمش کشتی. بعدش ولی نگران بودم که بزننش بلایی سرش بیاد. دیدی که گوشاش چجوری شده؟ یه بار یه مسابقه داشت، گفت داداش اگه دوست داری بیا تماشا ولی اگه زدنم یهوخ سر و صدا نکنی. رفتم. همون اول یارو یک دونه زد کوبیدش زمین. بلند شدم یه چیزی بگم اشاره کرد که نه. بعد بلند شد ادامه داد آخرشم برد مسابقه رو. بعد که اومد بیرون گفت داداش ما کشتیگیرا هیکلمون مث فنره (با دستش یک چیزی را نشان میدهد که انگار فنر است) تن هم که تو دستمون بیاد یه بار اون منو میچلونه یه بار من اونو میچلونم، چیزیمون نمیشه... فرنگیکار بود اصغر..."
چند ساعت قبل از شروع برنامه تلفناش را برداشت، به آن چند نفر فامیل و دوستی که برایاش مانده بود زنگ زد، احوالپرسی کرد، جریان مصاحبهش را به اطلاعشان رساند، خودش را بیتفاوت نشان داد، بگو بخند کرد و خداحافظ.
همان شب، خانه خواهر کوچکترش، سفره افطار بود. برادر خواهرها، برادرزادهها و خواهرزادهها، همه جمع بودند. هوا گرم بود. مردها دکمههای بالا را باز کرده بودند، زنها گره روسریها را شل.
طرف زنها سر و صدا و غلغله، طرف مردها چنان سکوتی بود که کسی به یکهتازی امیر حضرتی اعتراضی نمیکرد. حضرتی که در این قحطالرجال برای خود جایگاهی دست و پا کرده بود، بحث خدمت سربازی را راه انداخته همانطور که از او انتظار میرفت یکنفس خالیبندی میکرد. میگفت که در جبهه در حالی که همه همرزماناش از ترس مرگ و سختی شرایط گریه میکردند، او عشق میکرده که میجنگیده و این روحیهاش تعجب همه فرماندهها و رزمندگان را برمیانگیخته.
همین طور که امیر حضرتی خالی میبست و حضار ناامید از آرام شدناش گوش خود را برای یک ساعت دیگر شارژ میکردند، حشمت خانم، عمه همسر امیر حضرتی، که حضور او در مهمانی را فراموش کرده بود، با حجاب نامناسب وارد اتاق شد. مجتبی که دید مادرزنش از خجالت حضرتی برای اصلاح وضع حجابش به تقلا افتاده با صدای بلند گفت "راحت باش حاج خانوم. امیر خان خواجهست." جمع لال شد. امیرخان هم.
راس ساعت ۲۱، کاظم رادیو را روشن کرد و رفت روی موج رادیو پیام. مجری برنامه با آقای بصیری سلام و احوالپرسی کرد و پرسید اهل کجاست. گفت پدر و مادرش دماوندی هستند و خودش بچه دروازه دولاب است. چطور شد که شما وارد کشتی شدید؟ اولین بار داداش حسنام من رو با کشتی آشنا کرد...
حسن که تا آن لحظه، تنها یک گوشه روی مبل نشسته بود و همه به چشم پدرزن امیر حضرتی نگاهش میکردند، یکهو چشمهایش از خوشی برق زد. خودش را روی مبل جابجا کرد. چینی روی پیشانیاش انداخت، رو کرد به نگارنده و گفت:
"راس میگه. من بردمش کشتی. بعدش ولی نگران بودم که بزننش بلایی سرش بیاد. دیدی که گوشاش چجوری شده؟ یه بار یه مسابقه داشت، گفت داداش اگه دوست داری بیا تماشا ولی اگه زدنم یهوخ سر و صدا نکنی. رفتم. همون اول یارو یک دونه زد کوبیدش زمین. بلند شدم یه چیزی بگم اشاره کرد که نه. بعد بلند شد ادامه داد آخرشم برد مسابقه رو. بعد که اومد بیرون گفت داداش ما کشتیگیرا هیکلمون مث فنره (با دستش یک چیزی را نشان میدهد که انگار فنر است) تن هم که تو دستمون بیاد یه بار اون منو میچلونه یه بار من اونو میچلونم، چیزیمون نمیشه... فرنگیکار بود اصغر..."
6 نظرات:
چه كيف داد خره
ممنون گل
خوش رفت
خوندم. خودت دوستش داری که ساده گی ش رو دوست داری.
وبلاگت رو دوست که قلمت رو دوست دارم.
دیر دیر می نویسی که به من چه.
مردالرجال و خودتم حال کردی آوردی ولی.
در کل به قول یکی از دوستان، مرسی که با ما شریکش کردی.
قحط الرجال بود اون.
ما یه شماره دومی دادیم بیرون تو دانشگامون، که من اون نوشته ی " این علف که می زنی چشمت " رو با ذکر منبع آوردم توش. اون اسمش یه اسم مثل آهنگای نامجوئه یا مثل شعرای رضا براهنی.
خلاصه که اون نوشتت تا همیشه جز بهترین نوشته هایی که خوندم تو خاطرم می مونه.
خدافس
منم اومدم و دو تا از پستات رو خوندم.
ارسال يک نظر