خونهی میرداماد یه ساختمون چهار طبقه بود که هر طبقه یه واحد داشت. ما طبقهی آخر بودیم. کسی به کسی کاری نداشت و چیزی از زندگی بقیه نمیفهمیدیم. میدونستیم طبقه اول مال یه اصفهانیهس که سال به دوازده ماه اونجا پیداش نمیشه. طبقه دوم ترکهس که جواب سلام نمیده. طبقه سوم حیدری که پسراش "باشگا" میرن. از این بیشتر نشد که بدونیم. بعد سقوطمون شروع شد و رفتیم خونهی میرعماد. اونجا هم یه ساختمون چهارطبقه بود. این بار همکف بودیم. یه حیاط داشتیم که فقط برا ما بود و راه ورودی ساختمون ازش نمیگذشت. طبقات بالا بهش دید نداشتند. ساختمون روبرویی هم متروک بود. تو حیاط که میرفتم حس میکردم افتادیم وسط چاله. انگار از همه دنیا یه طبقه پایینتر بودیم. گربهها که از کوچه میومدن تو حیاط فکر میکردم ملاقاتی اومده.
پارسال در ادامه سقوط اومدیم اینجا. اینجا هم چهارطبقهست ولی از اون دو تای دیگه کوچیکتره، دیوار به دیوارمون یه واحد دیگه هست. تو خونهی میرداماد پنجرهمون رو به کوچه باز میشد. تو میرعماد به حیاط. اینجا پنجره رو که باز میکنی خونه پشتی تو صورتته. خبری هم از تراس و این قرتیبازیها نیست. همه پنجرههاشون رو مات کردند و پردههای کلفت کشیدند که کسی زندگیشون رو دید نزنه، اینقدر که داریم چسبیده به هم زندگی میکنیم. مرضیه یه بار راجع به ماهیهای پرورشی نوشته بود که تو اون یه ذره جا، برای زنده موندن باید آب رو از دهن همدیگه بکشن بیرون. حکایت اینجاست.
تو یه همچین جایی صداها خیلی نزدیکاند. اما هیشکی اون وسواسی که برا قایم کردن تصویرش داره رو خرج قایم کردن صداش نمیکنه. چرا واقعا؟ من نمیفهمم. از رو صداها آدم میتونه بیشتر بفهمه. تو این یه سال من فقط یه بار همسایه طبقه اول رو دیدم. اما از رو صداهاشون فهمیدم یه زن و شوهرن با یه بچه دبستانی. بچههه وضعیت درساش خوب نیست و سر این همیشه باهاش دعوا دارن. اوضاع دیکتهش به خصوص خرابه که تعجبی هم نداره چون همیشه یا پای تلویزیونه یا کنسول بازیش. زن و شوهره هم با هم خوب نیستند. مرده به زنه میگه کثافت. طبقه بالاییها جنوبیان. یه پسر همسن و سال من دارن با یه دختر. لابد یکی از این دو تا قراره ازدواج کنه چون یکی دو ماهه هی بیمقدمه کِل میکشن. برعکس ما که غیر از موقع شام هر کدوم تو اتاق خودمونیم، اینا همیشه نشستند دور هم. آدم واقعا چه حرفی میتونه با باباش داشته باشه؟ اینا اما از غروب تا آخر شب با هم حرف دارند. جوری با هیجان حرف میزنن و سر و صدا میکنن انگار بعد هزار سال همدیگه رو پیدا کردند. تو ساختمون روبرویی یه پسر نوجوون هست که فیفا بازی میکنه و همزمان واسه خودش گزارش میکنه. "میره، میره، حالا گل. توی دروازه." وقتایی که خراب میکنه داد میزنه "واااای". تو همون ساختمون یه پسر بچه هست که با این بابا میونهای نداره. یه وقتا میاد تو حیاط خلوت یه جوری که طرف نشنوه اداش رو درمیاره. شاید داداش کوچیکه باشه. من خودم اینجوری بودم. داداشم خیلی رو مخم بود ولی زورمم بهش نمیرسید. تنها سلاحم مسخره کردن بود.
یه خونه ولی تو این خونهها هست که ازش صداهای قدیمی میاد. نه فقط ترانههای قدیمی. کیفیت همهی صداها طوریه که انگار داره از یه صفحهی کهنه پخش میشه. یه بار مثلا صدای رادیو میومد. آهنگش اما مثل مارشهایی بود که تو فیلمهایی که تو زمان جنگ جهانی میگذره از رادیو پخش میشن و پشتبندش خبر یه فتحی رو اعلام میکنن. یه بار نیمه شب کلافه از گرما رسیدم خونه و پنجره رو باز کردم. یه نسیم خوبی وزید توی اتاق. تو سکوت شب فقط صدای پیانو میومد. با همون کیفیت کهنه. فک کردم حتما صفحه است. اما نبود. یه نفر داشت خیلی آماتور پیانو میزد. یه جاهایی بیش از حد مکث میکرد یا یه کلید رو اشتباه فشار میداد. آخرش که تموم شد صدای تبریک و تشویق جمع بلند شد. صدای آدمها هم مثل صدای پیانو کهنه بود. یه لحظه فکر کردم انگار تو اون خونه آدمها دارن تو یه زمان دیگه زندگی میکنن. مثل میدنایت این پریس وودی الن. فکر کردم حالا که هاگوارتز از کفم رفت باید بگردم این خونه رو پیدا کنم. چرا که فرصت کوتاهه و منم با زمان حال میونهای ندارم.
2 نظرات:
جالبه.دقیقا می خواستم مشابه همین سوژه رو بنویسم و تا نصفش رو هم نوشته بودم در چرک نویس هام...
اما هیشکی اون وسواسی که برا قایم کردن تصویرش داره رو خرج قایم کردن صداش نمیکنه. چرا واقعا؟
سلام
اینی که نوشتید برام سوال نشده بود تا حالا ولی واقعا همینطوره!
خونه قبلی ما به قدری دیواراش نازک بود، که وقتی در واحد بغلی رو باز میکردن ما فکر میکردیم در ماست و میرفتیم ببینیم کی اومده؟!
:)
ارسال یک نظر